X
تبلیغات
سهره سحری

سهره سحری

زندگی نقاشیست که در آن هیچ پاکنی نیست

ایران ایران

 

 

ایران ایران  ایران

 

  

Shakespeare:
If you love someone,
Set her free....

If she ever comes back, she's yours,
If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.

شکسپير:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره

اگه برگشت كه ماله توئه
اگر برنگشت، سم كه داري، خودتو بکش!

Optimist:
If you love someone,
Set her free....

Don't worry, she will come back.

خوشبين:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
....
نگران نباش، حتماً بر مي گرده

Suspicious:
If you love someone,
Set her free....

If she ever comes back, ask her why.

شکاک:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
....
اگه برگشت، ازش بپرس چرا؟

Impatient:
If you love someone,
Set her free....

If she doesn't come back within some time forget her.

ناشکيبا:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
اگه تو يه مدتي برنگشت، فراموشش کن

Patient:
If you love someone,
Set her free....

If she doesn't come back, continue to wait until she comes back.

صبور:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده

Playful:
If you love someone,
Set her free....

If she comes back, and if you love her still,
Set her free again,
Repeat

خوشگذران:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،
دوباره ولش کن بره
دوباره....

C++ Programmer(برنامه نويس C++):
If (you-love (m_she))
m_she.free ()

If (m_she == NULL)
m_she = new CShe;

Animal-Rights Activist:
If you love someone,
Set her free....

In fact, all living creatures deserve to be free!!

فعال دفاع از حقوق حيوانات:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن

Lawyers:
If you love someone,
Set her free....

Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second
Amendment of the Matrimonial Freedom Act clearly states that....

وکلا:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از
" قانون آزادي ازدواج" به طور صريح مي گويد که ... .

Bill Gates:
If you love someone,
Set her free....

If she comes back, I think we can charge her for But tell her that she's also going to get an upgrade.

بيل گيتس:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
اگه برگشت، من فکر مي کنم که مي تونيم براي نصب مجددش يه هزينه هايي رو پرداخت کنيم
البته بهش بگو که بايد خودشو بهتر کنه

Biologist:
If you love someone,
Set her free....

She'll evolve.

زيست شناس:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
حتما" متحول مي شه!

Statisticians:
If you love someone,
Set her free…

If she loves you, the probability of her coming back is high
If she doesn't, the Weibull distribution and your relation were improbable anyway.

آمارشناسان:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زياده،
اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزيع Weibull و رابطه شما غير محتمله
!


Salesman:
If you love someone,
Set her free....

If she ever comes back, deal!
If she doesn't, so what! "NEXT".

فروشنده:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
اگه برگشت، قرارداد ببند،
اگه برنگشت، چه خوب، "بعدي!"

Schwarzenegger's fans:
If you love someone,
Set her free …

SHE'LL BE BACK!

طرفداران آرنولد:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
"حتماً بر مي گرده"

Insurance agent:
If you love someone,
Show her the plan....

If she ever comes back, sign her up,
If she doesn't, keep follow up with her and never give up!

نماينده بيمه:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش برنامه رو نشون بده،
اگه برگشت، ثبت نامش کن،
اگه برنگشت، پي گيرش شو و هيچ وقت بي خيال نشو

 

Physician:
If you love someone,
Set her free....

If she ever comes back, it's the law of gravity,
If she doesn't, either there's friction higher than the force or the angle of collision between two objects did not synchronize at the right angle.

فيزيکدان:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
اگه برگشت، اين قانون جاذبه است
اگه برنگشت، يا مقدار اصطکاک بيشتر از نيروي جاذبه است، يا زاويه برخورد بين دو جسم در زاويه مناسب تنظيم نشده.

Mathematician:
If you love someone,
Set her free....

If she ever comes back, 1 + 1 = 2 (peanut!),
If she doesn't, Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c) where c is the infinite constant of no turning point.

رياضيدان:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
اگه برگشت که 1+1 = 2 (خيلي ساده اس)
اگه بر نگشت،
Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c)
که c مقدار ثابت زمان بي نهايت بازگشته.

Nowadays' style:
If You Love Someone,
Set it free …

If It Comes Back, It is yours
If It Doesn't, Hunt it down and Kill it...!!! OR
PERHAPS REPORT TO IMMIGRATION THAT SHE/HE IS AN ILLEGAL

مدل امروزي:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
...
اگه برگشت، كه مال توئه!
اگه برنگشت پيداش کن و بکشش!! يا به اداره مهاجرت خبر بده که اون مهاجر غير قانونيه

If you love someone
WHY IN THE FIRST PLACE SET
HER FREE???
CARELESS IDIOT!!!

اگه عاشق كسي شدي،
براي چي اصلاً ولش مي کني بره؟؟!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:16  توسط محسن  | 

یادت نره دوستت دارم

 

 

چشمهایم دروغ نمی گویند
 
تو دیگر به یاد من نیستی
 
من فرهاد تنها آرزوی تو نیستم
تو هم دیگر شیرین من نیستی
بگذار صادقانه بگویم
دیگر از گرمگاه سینه ات بخار نرم "دوستت دارم" بر نمی خیزد
دیگر از آبشار نگاهت مهربانی نمی ریزد
روزگاری گل سر سبد آرزوهایت بودم
ولی حالا مشتی خاکستر ته اجاقم
آن روزها قهرمان شکست ناپذیر خیالت بودم
ولی حالا سواری افتاده زیر قدمهای اسب خویش
آن روزها می گفتی افسانه شعرهایمی
شاه بیتِ غزل زندگی ام
حالا می گویی واژه ای بی معنی و کهنه ای
آنروزها می گفتم خدای منی، بتِ مقبول من
حالا می گویم ابلیسی مکاره و تن آلوده ای
روزگاری فرشته ای زیبا رو کنار من بودی
حالا عروسکی شکسته کنج اتاقی
آنروزها محبوبِ قبیله عشق بودی
حالا دختری تنها مطرودِ هم خانه خویش
دیگر آن روزها رفتند
و اين روزها هم خواهند رفت
ولی چشمهایم هرگز دروغ نگفتند
و نخواهند گفت
من به شرافت لاله های سرخ صحرایی قسم می خورم
که با تمام بدیها باز دوستت دارم
هر جا که باشی
با هر که باشی
برای من همان امید شیرین گذشته ای
همان قیافه آشنا که هر شب در خواب می بینم
همان فرشته ای که مهربانیهایش یادم نمی رود
همان پری کوچکی که به من پرواز آموخت
همان افسانه همیشگی شعرهایم
که می خواهم بدانی
از یادم نرفته ای
 
 
 

میخوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه

     به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه

    یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری

    بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری

    یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه

     فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه

    اگه بری شبا چشام یه لحظه ام خواب ندارن

    آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن

   راستی دلت میاد بری؟ بدون من بری سفر؟

   بدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر؟

   اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم؟

   اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم؟

   حتی اگه دلت نخواد اسم تو , تو قلب منه

    چهرهء تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه

 

 

هنگامي كه به آسمان آرام و خاموش شب تنهايي نگريستم

خزيدن امواج اقيانوس عشق را در ميان رگ هايم احساس كردم
عشقي به مسافت راه بي نهايت !!!
عشقي به لطافت خارهاي بيابان !!!
عشقي به زبري گلبرگ هاي گل سرخ !!!
عشقي به جاي قدم هاي روي ساحل موج زده !!!
خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است...
خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد...
خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده...
خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده...
خدايا گم شده ام... كاش دستان مهربانت را به من مي دادي تا با هم بر روي ساحل روياها بازقدم برداريم


پوستم مي ترکد
بس که لبريز توام
تو بهار سبز من
من چو پاييز توام

تو براي آمدن
نفسي تازه بکن
غم شب هاي مرا
باز اندازه بکن

تو که باران مني
من کنون چتر توام
گل خوشبوي مني
من پر از عطر تو ام

تو پرنده اي و من
پر پرواز توام
تو سکوت مبهمي
من چو آواز تو ام

شعر من تويي تويي
من فقط ساز توام

 

 

برات فال گرفتم امروز 

 

 

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:57  توسط محسن  | 

بی وفا انصاف کجاست؟

 

 
من دلم ميخواهد ...
خانه اي داشته باشم پر دوست ... كنج هر ديوارش ... دوستانم بـنشينند آرام ... گل بگو گل بشنو ... هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ... شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست ... شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست ... بر درش برگ گلي ميكوبم ... و به يادش با قلم سبز بهار ... مينويسم : اي يار خانه دوستي ما اينجاست ! ...
تا كه ديگر نگويد سهراب :
 خانه دوست كجاست ؟

باز كن چشمت را و به مهتاب بگو ....

لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شكفتن
حس عشق رو در تو ديدن مثل روياي تو خوابه

با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن
تا هميشه تو رو خواستن مثل تشنگي آبه
اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي‏مردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات مي‏سپردم
اگه اسم مو مي‏خوندي ديگه از ياد نمي‏بردم
اگه با من تو مي‏موندي همه دنيا رو مي‏بردم
بي تو اما سرسپردن بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده بودن بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذابه
توي آسمون عشقم غير تو پرنده اي نيست
روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه اي نيست
توي قلب من نه عزيزم هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم به جز تو هيچ كسي رو دوست نداره

 

تقدیم به تو

عزیزم

قشنگترین گل هستی

شهنازم

هميشه اسم توبوده اول وآخرحرفام


بسكه اسم توروخوندم بوي توداره نفسهام

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
 
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
 
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
 
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
 
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،
 
من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
 
گفتي ... ، گفتم... .
 
حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟
 
فرق ما اينه كه:
 
 تو دروغ گفتي، من راستشو
 
 


 

دلي كنار پنجره نشسته زار مي زند


و خواب ديده ام شبي مرا كنار مي زند
غروب ها كه مي شود خيال چشمهاي تو
تو را دوباره در دل شكسته جار مي زند
يكي نگاه مي كند يكي گناه مي كند
يكي سكوت مي كند يكي هوار مي زند
و عشق درد مشترك ميان ماست با همه
كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار مي زند
درست مثل بازي گذشته هاي شاعري
كه جاي سنگ و گل به دوستش انار مي زند
خدا كند به وعده اش وفا كند كه گفته بود
شبي مرا به جرم عشق خويش دار مي زند

 

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت


دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت

 

 

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سالها ... اما

چقدر آخر تحمل ، بلکه یادت رفته پیمانت ...!

 

 

کاش مي شد لحظه اي پرواز کرد

حرفهاي تازه را آغاز کرد

کاش مي شد خالي از تشويش بود

برگ سبزي تحفه درويش بود

کاش تا دل مي گرفت و مي شکست

عشق مي آمد کنارش مي نشست

کاش با هر دل دلي پيوند داشت

هر نگاهي يک سبد لبخند داشت
 

فداي تو شهنازم  

 

 تويه تاك قدكشيده پاگرفتي روي سينم
واسه پاگرفتن توعمري كه من زمينم

رازقدكشيدن توعمري دارم ميبينم
داري ميرسي به خورشيد ولي من فقط زمينم

 

تو کی بودی ای مسافر

که منو در من شکستی

رفتی ، اما ، در دل من

تو همیشه زنده هستی

تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم

پا به پای باد شبگرد ، برم و از تو بخونم

انتظار دیدن تو ، منو آروم نمی ذاره

مثل بغضه ، که گلمو بسته اما نمی باره

گم شدم تو شهر ظلمت ، رد پایی تو شبام نیست

با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست

ای صدای آسمونی ، پرم از هر چه شنیدن

کاشکی می شد پر کشیده به هوای با تو بودن ...

 

 

فرصتي بخواهيد
تا گيسوان خود را در آفتاب كنار رودخانه
شانه بزنيد
فرصتي بخواهيد
كه مخفي ترين نام خود را
كه خون شما را صورتي مي كند
از رود بزرگ بپرسيد
به نام آن اسب
به نام آن بيابان
شما فرصت داريد
تا چيدن گندم ها
تا زرد شدن كامل گندم ها
عاشق شويد
فقط روزهاي كودكي رابراي يكديگر
نگوييد
گندم ها زرد شدند
گندم ها چيده شدند
نان گرم آماده است
ولي
شما كنار بوته هاي زرد ذرت باشيد
آب را در كوزه بريزيد
كوزه را كنار تنها بوته ي گل سرخ
بگذاريد
ما 
تورا  را هنوز به خاطر آن گل سرخ
دوست دارم

 

 

 

بي وفا، انصافت كجاس ؟

تازگيا سفر مي ري
جاهاي پر خطر مي ري

بي سر صدا بدون من

تا ساحل خزر مي ري

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگيا امون مي دي

گل شدي، دس تكون مي دي

يه جوري به غريبه ها

اداهاتو نشون مي دي

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگيا، دوري چقدر

ساكت و مغروري چقد

چه كم باهام حرف مي زني
راسراسي مجبوري چقدر

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگيا طلاشدي

كم شدي، كيميا شدي

ديگه صدام نمي كني

عين غريبه ها شدي

بي وفاانصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس

تازگيا باهان بدي

گفتي ميام،نيومدي
نگفته بودي انقدر
بازي با قلب و بلدي

بي وفا انصافت كجاس
رفتنو نازت مال ماس

تازگيا سرده نگات

ديگه نمي لرزه صدات

برقي كه دنبالشبودم
رفته ديگه از تو چشات

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگيا را نمي ياي

سر قرارا نمي ياي
زمستونا نيومدي
حالا بهارا نميياي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس

تازگيا كم شدي، كم

يهعالمه دوري ازم

نمي شه پيدات بكنم

حتي واسه دوست دارم

بي وفا انصافتكجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگيا خيال كنم

بايد ازت سوال كنم

خيالداشتن تو رو

تو روياهام محال كنم

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مالماس

تازگيا، كم مي يارم

به جاي بارون، مي بارم

يه جوري فرصت بده كه

بگم چه قدر دسوت دارم

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگيا چه ناز شدي

عجيبي، عين راز شدي

شعر و ترانتم خوبه
كلي ترانهساز شدي

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس
تازگيا چه بيحواس

عاشق داري از چپ و راس
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مالماس
تازگيا خيلي زياد
همش تو رو يادم مي ياد
مي ترسم از فكراي تو

بلاهايي سرم بياد

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگياعجيب شدي

تنها كه نه، غريب شدي

به ما كه مي رسي يه كم

نجيب بودي،نجيب شدي

بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس

تازگيا حرف شماس

همش مي گي دست خداس

اما بذار بهت بگم
حسابت از همه جداس

بي وفاانصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس

تازگيا تو سال نو

بدجور مي ميرم واسهتو

چون مي دوني دوست دارم

ناز نكن از پيشم نرو

بي وفا انصافتكجاس

رفتن و نازت مال ماس
نامه رسيد به آخرا
بايد سپردت به خدا

فقطيه قولي بده كه

دلت بمونه پيش ما

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مالماس

امضاي نامه اولي

سرخه و خيلي مخملي

با عطر كلي گل سرخ
با چشم يهكم عسلي

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس

بمون كه ثابت بكني

حسابت از همه جداس

ای معنی عشق !

ای یاد تو در خاطر من جاودانه !

ای بی تو چشمم ، چشمۀ اشک شبانه

ای روشنایی ، ای چراغ زندگانی

ای رفته در ابر سیاه بی نشانی

وقتی تو رفتی ...

از مشرق لب ها طلوع خنده ها رفت !

از دست من وز دست ما ، آینده ها رفت

وقتی تو رفتی ...

مهتاب بام آسمان ، کمرنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

اندوه ، شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی ...

برگ درختان زرد شد ... خورشید افسرد



وقتی تو رفتی ...

مرگ خندید ... در جمع ما ، انگیزه های زیستن مرد ...
 

 

تو بری ، کی به دل من بزنه زخمه همیشه ؟

یا کدوم نگاه سردیی ، زجر لحظه لحظه میشه ؟

به یه بغض دست و پاگیر ، حنجرم رو کی ببنده ؟

تو بری به عاشقی هام ، کی بخنده ؟ کی بخنده ؟ ...

کی نفس بگیره از شب ، با لب ساکت قصش ؟

کی مثل تو از عذابم ، می تونه نگیره گریش ؟!

دیگه کی مثل خود تو ، می تونه شکنجه گر شه ؟

نرو تا که باقی من ، با همین زجه بزجره ...

تو بمون با همه تلخی ، که به بودن تو گیرم ...

تو اگه نفس نگیری ... تو نفس زدن می میرم ...
 

 

نه... دل به دل را نداره

سوختم و آب شدم به پات

امروز و فردا نداره

خوشت مياد ببيني،نه ؟

كشتن تماشا نداره
قهر مي كني، ناز مي كني

ناز مي كشم، آشتيكني

قصه كه نيس، حقيقته
دروغ و دعوا نداره

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
دوره زمونه دوره ي حرفاي عاشقانه نيست

صحبت پول و شهرته، صحبتي از ترانهنيست

يه روز منو خواسته بودي، يه روز خيلي خوب دور

امروز چه راحت نمي خواي، من بد شدم بهانه نيست

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
اگه بفهمن عاشقي، همه بهت بدمي كنن

نسبت ديوونه مي دن دست تو رو رد مي كنن

اگه بخواي بجنگي با دستاي شومسرنوشت
با هر چي آدمك دارن، راه تو رو سد مي كنن

ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
بفهمه عاشقش شدي هي با تو بازي مي كنه

ديوونه، آزار اونم با تو رو راضي ميكنه ؟

رفتي كجا در مي زني،اون خود يه رات نمي ده
غريبه جاي اون باشه مهموننوازي مي كنه

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشق وطردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
كافيه چيزي بدونه، كار تو ديگه مردنه

ديگه وظيفت اسمشو، با صدتا جون آوردنه

يه بازي يك طرفس، كه آخرش مشخصه

هميشه بازنده تويي، سهم اونم كه بردنه

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
اگه بگي دوسشداري، اون تو رو يادش نمي ياد

فرقي نداره كه چه قدر چه كم بدونه، چه زياد

بايد هنرپيشه باشي تا نقشو خوب بازي كني

يعني كه وانمود كني يه جور ازش بدتبياد
ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش ميكنن

تو هيچ دلي جا نداره
عاشق ديگه تو عصر ما هيچ جايي حرمت نداره

انگاركسي نمره ي خوب واسه شجاعت نداره

شايد يه جوري شده كه هيچ آدمي تو عصر ما

براي انتخاب شدن، اصلا لياقت نداره

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دلبه دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
رنگ گل دسته گلا، فقط رز زرده همين

عاشق هر كس كه بشي عاقبتش درده همين

هر كي يه گمشدهداره، تمام دلخوشيش اينه

اگر يه روز معجزه شه، اگر كه برگرده همين

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچدلي جا نداره
زمونمون عوض شده، دوره نفرينه و جنگ

زياد شديم، زياد شدهآدم بدرنگ و دو رنگ
قلب كوچيك عاشقو با يه اشاره مي شكنه

اون كسي كه دوسشداره، با تير كمون با چوب و سنگ

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل رانداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
تا بدونه عاشقشي مي ره وپيدا نمي شه

مي گي مي خوام ببينمت مي گه نه حالا نمي شه

با هديه ي تولدش ميخواي يه جوري ببينيش

مي خواي يه جوري بفرست ببخشيد اما نمي شه
ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جانداره
اگر كه حدسم بزنه نمي دوني چيكار كني

عاشقي خب، مگه مي شه از عاشقيفرار كني ؟
فكر مي كني اون بدونه خيلي كارت راحت تره
حتي تو روياهات مي خوايكه اونو بي قرار كني

ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
هر جوري كه بود چه خوب چه بد،آروم شدي

يه كم گذشت و ديدي كه مردي ديگه، حروم شدي

يه روزي چش وا ميكني كه خودتم نمي شناسي

فقط تو آينه مي بيني آخرشه، تموم شدي

ضرب المثلدروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جانداره
تو عاشق كسي مي شي كه عاشق غريبه هاس

گريه و زاري مي كني مي گي اميدتبه خداس

درسته اما اون كه تو شبا براش زار مي زني
راهش و كارش و دلش، حسابياز شما جداس

ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره

عاشق وطردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
خوش به حال معشوقايي كه بويي از قديم دارن

تو اعتقادشون شگون، براي يا كريم دارن

معشوقاي زمون ما چون عاشقو بسوزونن

واسه دل اون طفلكي يه عالمه گريم دارن

ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
ضرب المثل كاشراس بود و دلا به هم يه راهي داشت

اون كه واسه تو ماه شده، اي كاش كه روي ماهيداشت

كاش عاشق بيچاره اي كه بي دليل اسير مي شه

يه روز يه كاري كرده بود،يه جرمي يه گناهي داشت

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره
كاش واسه بيراهه ي دل، يه جايه راه چاره بود

كاش كه علاجش عين قبل، دعا و استخاره بود

كاش واسه هرعاشقي كه شبا پي ستارشه

تو دنيا محض دلخوشي، يك شب پر ستاره بود

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جانداره
آي عاشقاي بي گناه، ما همه زرد و بي كسيم

تنهاييم عين آسمون، آوارهايم عين نسيم

همه بايد ياد بگيريم كه مثل مجنون بزرگ

عاشق هر كسي بشيم،آخر بهش نمي رسيم

ضرب المثل دروغ مي گه

نه... دل به دل را نداره

عاشقو طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره

 

کی بود ، کی بود ؟ اونکه برام زندگی دوباره بود ...

کی بود که اون چشم بلاش ، توی شبام ستاره بود ...

وقتی می رفت ، با التماس اسمشو فریاد می زدم ...

شعرای عاشقونمو پشت سرش داد می زدم ... :

" ای همۀ هستی من ، دست منو رها نکن ...

این دل تازه عاشقو راهی کوچه ها نکن ...

من که غبار تنتو با اشک چشمام می شورم ...

بیا منو مثل غبار ، اسیر سایه ها نکن ... "

 

 

 شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

حرفایی یود توی قلبم ، من نگفتم ، نتونستم

من به تو هرگز نگفتم : با تو بودن آرزومه

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

که بگم : دیوونتم من ، زندگیمو به تو بستم

نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

چشم تو پر از گلایه ست ، اما هرگز نمی گفتی ...

 دیگه این تنهایی ها برای من یه عادته
زخم خوردن از زبونت واسه من چه راحته
دیگه مثله اون قدیما با تو همبازی نمیشم
هر چه بردی یا که باختم واسه من عدالته
دیگه تو چشمای تو یا به اون عکسای نصفه ات
زل نمیزنم اگر چه واسم هدایته
دیگه توی موج چشمات یا که تو خرمن موهات
مست و دیوونه نمی شم گرچ اونم برای من عبادته

 

 

ترا با اشک و خون از ديده بيرون راندم آخر هم

که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزو ها را

به زلف ديگری آويزی آن گلهای صحرا را

مگو با من مگو از هستی و مستی

من آن خودرو گياه وحشی صحرای اندوهم

گه گلهای نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد

مرا از سينه بيرون کن...  ببر از خاطر آشفته  نامم را

مرا بشکن    مرا بشکن

تو سر تا پا وفا بودی  تو با درد آشنا بودی

 ولی ای مهربان من  بگو آخر که از اول کجا بودی؟

کنون کز من به جا سست پری در آشيان مانده

آهی زير سقف آسمان مانده...

بيا آتش بزن اين آشيان، اين بال و پرها را...

 رها کن اين دل غمگين و تنها را

ترا راندم که دست ديگری بنيان کند روزی

بنای عشق و اميدت

شور و اميد جاويدت   

ترا راندم... ولی هرگز مگو با من         

که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم

که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

ترا راندم  ولی آن لحظه گويی آسمان می مرد

جهان تاريک ميشد کهکشان می مرد   

درون سينه ام دل ناله می زد : باز کن از پای زنجيرم  

که بگريزم،  بدامانش بياويزم

 به او با اشک و خون گويم : مرو من بی تو ميميرم

ولی من در ميان های های گريه خنديدم

که تو هرگز ندانی

بی تو يک تک شاخه عريان پاييزم

اگر از غصه لبريزم

در اين دنيا بمان بی من

 برای ديگری سر کن نوای عشق و مستی را 

بخوان در گوش جان ديگری آوای هستی را

تو ای تنها اميد من  بی من از کوچه ها بگذر

مرا يکدم به ياد آور به ياد آور که می گفتم :

بيا اميد جان من      

 بيا تن را زقيد آرزو هايش رها سازيم

بيا ميعاد خود را در جهان ديگر اندازيم

به ياد آور که اکنون بی تو خا موشم   

ز خاطر ها فرا موشم ...

ز خاطر ها فراموشم ...

 

درون قاب ، عکسم را نگه دار

و یادم را به دست باد نسپار

رسد روزی که شاید ، من نباشم

ترک خورده وجودم زیر آوار

ترک خوردم ، ترک در بی کسی ها

بدون تکیه گاه دست یک یار

همیشه یاد چشمت در وجودم

به آشوبم کشد ، تکرار تکرار

بیا روشن ، بیا بی کینه باشیم

ز آزار وجودم دست بردار

دعا کن روز مرگم تو برایم

که روحم شاد خواهد شد از این کار

غزل را ساده گفتم ، مختصر بود

گناهم را ببخش این بار ، ای یار ...

 

 

har kari kardam ke toro gom konam az tu khatereham
be dare baste khordam baz az to gom shod lahzeham
khaterehaye budaneto chetor faramush konam
deli ke to atish zady che jury khamushesh konam
jaye negato por nakard hich kasi ba harchi ke bud
engari tu khune many tu pusto gushto ostokhun
dorugh nemigam bade to kheyliha raftan umadan
ama tu negahe man hichkodumeshun to nashodan
fek nakony azat mikham biyay va ba man bemuny
inaro goftam ke faghatsedaghatamro beduni....

ama mane divune bazam montazeram....

         

     agar mordam tu khaterehat age

 

 raftam az negat


khiyali nis...to faghat bekhand...to

 

 faghat bekhand

  

 

 

 

 

 

 

 

دوستت دارم

شتاب مكن
كه ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تكه اي نان گم شود
هرگز نتوان
آدمي را به خانه آورد
آدمي در سقوط كلمات
سقوط مي كند
و هنگام كه از زمين برخيزد
كلمات نارس را
به عابران تعارف مي كند
آدمي را توانايي
عشق نيست
در عشق مي شكند و مي ميرد

 

خدایا شکرت

چه سرگردان است اين عشق


كه بايد نشاني اش را


از كوچه هاي بن بست گرفت


چه حديثي است عشق


كه نمي پوسد و افسرده نيست


حتي آن هنگام


كه از آسمان به خانه آوار شود
 

گمان نمی کنم اين دستها به هم برسند
دو دلشکسته در انزوا به هم برسند

ضريح و نذر رها کن؛ بعيد می دانم
دو دست دور به زور دعا هم به هم برسند
کدام دست رسيده به دست دلخواهش
که دستهای پر از درد ما به هم برسند
فلک نجيب نشسته است و موزيانه به فکر
که پيش چشم من اين دو چرا به هم برسند؟!

شکوه عشق به زير سوال خواهد رفت
وگرنه می شود آسان دوتا به هم برسند
 

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد، خداوند خوشحال شده بود، خداوند خوشحال شده بود. پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد. اي تنها منجي من، مرا تنها مگذار، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد، مرا تنها مگذار، مرا تنها مگذار. روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم. ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم. ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه. تو ديگر تنها نيستي، خانه اي خواهم ساخت برايت، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي، قلبم را با برق شكاف ميان سينه ات ميشكافم و از گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه... و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني
(اگه تکراریه شرمنده. ولی من خیلی دوسش دارم.........)
 

 

 

اون که تموم هستیمو فرش به زیر پا میکرد
وقتی به بن بست می رسید اسم منو صدا میکرد


من که خیال میکردم اون نیمه دیگر منه
نمیدونستم اینجوری خنجرو از پشت میزنه


زخم من از بیگانه نیست زخم من از رفیقمه
قد یه دریا گریه هم برای چشم من کمه


سالار قصه های من دل رو به زخم نشوند و رفت
توی اجاق چشم من اشک منو سوزوند و رفت


حالا منم غربت نشین غربت نشین یک رفیق
سراپا اتشم از این زخم جگر سوز عمیق


من که خیال میکردم اون نیمه دیگر منه
نمیدونستم اینجوری خنجرو از پشت میزنه


زخم من از بیگانه نیست زخم من از رفیقمه
قد یه دریا گریه هم برای چشم من کمه

 

 من تورا تا بي كرانها -من تورا تا كهكشانها -از زمين تا اسمانها -دوست دارم مي پرستم

من تورا همچون احورا -من تورا همچون مسيحا -همچون عطر پاك گلها دوست دارم مي پرستم
من تورا با هستي خود با وجودم -عاشقم با خون خود با تمام تارو پودم -من تورا با لحظه هاي انتظارم -عاشقم با اين نگاه بي قرارم -من تورا همچون پرستو -ياسمن ها نسترن ها -من تورا با هرچه هستي -
دوست دارم مي پرستم

 

 

گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن
تا به کی چشم بر این جاده؟فراموشش کن


دست بردار از او خاطره بازی کافیست
فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشینند هنوز
دل که در دره نیفتاده فراموشش کن

گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش
دل ولی گفت نشو ساه فراموشش کن

به شما بر نخورد پای غزل بود و شکست
اتفاقی ست که افتاده فراموشش کن
 

 

مي خواهم شعري بسازم

هر واژه اش ميوه اي باشد

براي يلداهايت .

مي خواهم پابرهنه

تا فردا بخوانم

شوريده تر از پاييز

عرياني ات را بپوشانم

مرا به كتابهاي نخوانده ات دعوت كن

و به صفحات خالي سررسيد

بيا تا فالي بگيريم

با سنگفرشهاي زاينده رود .

مي خواهم شعري بسازم

و هر نقطه اش را نام تو بگذارم .

كودكان بي مادري را ميشناسم

كه هنوز زاده نشده اند،

برايشان ترانه ميسازم

تا مبادا از ياد ببرند

آوازهاي زني را كه

بارور تر از درخت شاه توت

مي خواند.

تو را ميشكنم

و ميان هزاره ها تقسيم ميكنم

و تو را .....

آه

آري

و تو را همچنان آه ميكشم .

و تو را ميكشم

در آغوش ماسه ها

و دريا ميشتابد به سوي ما،

و مي دانم كه تو را ميدزدد

دريا

Image hosted by TinyPic.com

 

سکوت چه تفسير زيبايي دارد اگر با شکوه نگاه تو همراه باشد.
شب چه ميکده ي پر شوري ست اگر حضور عز
يز تو را در کنار داشته باشد
.
و من...

و من بي تو هيچ نيستم اي بهانه ي قشنگم.
اي تولد دوباره ي من.

مرا به من رها مکن اي محبوب خوبي ها.

دستانم سردند و گرماي دستان تو را فرياد ميزنند.

بگذار در مقابل تو بگريم تا اشکهايم حسرت نوازش تو را به گور آرزوها نسپارند.

بگذار کنارت باشم تا بيابم عاطفه اي را که ديگري از من ربود.
بگذار مال تو باشم.

بگذار تو هم مال من باشي و دنيا مال ما.

اين روزها جاي خاليت بهانه ي هق هق ناتمام من شده است.روزها ميگذرند .بر من ميخندند و

ميگويند پرنده ي کوچکت باز نميگردد.چگونه به آنها ثابت کنم که پرنده ي من بهاريست و با

بهار مي آيد؟

ولي دير است.

ميترسم روزي بيايي که جدايي مرا از پاي در آورده باشد و انتظار نابودم.

هنگامي که اسم تو لالايي هر شب من شده حق دارم که بگويم از انتظار خسته ام
 

باز با من سر لجبازي ديگر دارند

هر چه در چار طرف مي نگرم مي بينم

در و ديوار هم از هرم تنم تب دارند

التهاب و عطش و درد خودت مي داني

روزگاريست كه بر شانه ي من آوارند

مگذار اي گل من باز در اين درد آباد

بر سر عاطفه ام پاي ستم بگذارند

خوب من كاش از اين فاصله حس ميكردي

لحظه هايم همه از عطر تنت سرشارند

آرزوم است كه مي آمدي و دستانت

از ميان من و تو فاصله را بردارند

 

 حديث عشق من و تو

حديث ابر بهاری


به من چه می رسد ای دوست از اين همه غم و زاری

تو از قبيله لبخند من از قبيله اندوه

فضای فاصله صد آه

فضای فاصله صد كوه

تو از قبيله مجنون

من از قبيله ليلی

تو از سپيده و نوری

من از شقايق پر خون

تو از قبيله دريا

من از نژاد كويرم

هميشه تشنه و غمگين

هميشه بی تو اسيرم

 

 

بگذار سر به سینه ی من ، تا که بشنوی ،
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را ،
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ،
آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت :
اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست ؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام ،
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین – که هیچ وفا نیست با مَنت –

تو، آسمان آبی آرام و روشنی ،
من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم !
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو ،

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح ،
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب ،
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند !

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب !

عاشقی محنت بسیار کشید تا لب دجله به معشوق رسید

نشده از گل رویش سیراب که فلک دسته گلی داد به او
نازنین چشم به شط دوخته بود فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب نو گلی چو گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیباییست لایق دست چو من رعناییست
حیف از این گل که برد آب او را کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست جست در آب چو ماهی از شست
خواست که آزاد کند از بندش نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم به رهی نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاص ات کردم از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست به نشاط آمد و دست از جان جست
دست و پایی زد و گل را به ربود سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من یاد آبی که گذشت از سر من
 

SohrabSepehri.com

 

شبي به دست من از شوق سيب دادي تو
نگو ‚‌ كه چشم و دلم را فريبدادي تو

تو آشناي دل خسته ام نبودي حيف

و درد را به دل اين غريب دادي تو
 

 

 

آنقدر خانه کن و دلشکنی
 
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

 

 

قایقی خواهم ساخت

 

3-lover

 
چشمامو رو هم میذارم و تورو بیادم میارم
دوباره دست تکون میدن اونا
تورو به هم نشون میدن اونا
کم میارم آخه تورو
تورو بیادم میارمو
دنیا دیگه مث تو نداره
نداره نه می تونه بیاره
دلا همه بیقراره عشقن
اما عشقه که واسه بی قراره
هیشکی مثل تو نمیتونه
نمیتونه قلبمو بخونه
بگو بگو کدوم خیابونه
که منو به تو میتونه برسونه؟
نه...
نداره دنیا مثل تو... مثل تو...
نداره دنیا مثل تو... مثل تو...
دنیا دیگه مث تو نداره
نداره نه می تونه بیاره
دلا همه بیقراره عشقن
اما عشقه که واسه بی قراره

عزیزدلم
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست،
وجودم از تمنّای تو سرشار است،
زمان دربستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز ...
خیالم چون کبوتر های وحشی می کند پرواز...
رود آنجا که می بافند کولی های جادو ، گیسو ی شب را
همان جاها که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند؛
همان جاها که اخترها ، به بام قصرها مشعل می افروزند؛
همان جاها ، که رهبانان معبد های ظلمت نیل می سایند؛
همان جاها که پشت پرده ی شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند؛
همین فردای افسون ریز رویایی،
همین فردا که راه خواب من بسته است،
همین فردا که روی پرده یپندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است!
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست!
همین فردا ، همین فردا ...
... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
زمان در بستر شب خواب و بیدار است،
سیاهی تار می بندد،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است،
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست !
سحر از ماورای ظلمت شب میزند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند ...
... من آنجا ، چشم در راه تو ام، ناگاه :
ترا از دور می بینم که می آیی ،
ترا از دور می بینم که می خندی ،
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی ،
...نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید !
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند،
برایم شعر خواهی خواند،
تبسّم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید !
سیاهی تار می بندد،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
 
 

  

 اینم عکس خوشگل من

ببین بچه گیاش چه خوشگل بوده

وای به الان

عزیزمی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 7:59  توسط محسن  | 

دیدنی ها

 

انسان و دو بال عشق و محبت

روزي كه از تو جدا شم روز مرگ خندهام
روز تنهايي دستام فصل سرد گريه هام
توي اون كوچه غمگين جاي پاهاي تو مونده
هنوزم اون بيد مجنون عكس قلبت رو پوشونده
بعد تو گريه رفيقم غم تو داده فريبم
حالا من تنها وخسته توي اين شهر غريبم توي اين شهر غريبم
تو با خوشحالي واميد
من و تنهايي وحسرت
توتوباغ پر از گل من يكي تو شهر غربت
روز من همسفر غم تو باغ قصه پوچيد
قلب من همراه قلبت پاك وغمگنانه كوچيد
بعد تو گريه رفيقم غم تو داده فريبم
حالا من تنها و خسته توي اين شهر غريبم توي اين شهر غريبم

 

 

دل ما بد جوری افتاده تو دامت حالیته

خودمون بازیگریم ، بازی واسه ما در نیار

تا بگی ف ، می خونیم عند کلامت حالیته

تو بگو ما رو زدی ، مام همه جا میگیم آره

خوش دارم خوش باشی تو خیالت حا لیته

اون نگاهت اگه بیست ف ما میگیریم بیست و یک

خودمون رو دو می خو ا بیم زیر خا لت حا لیته


همه این حرفها رو گفتم ، ولی راستش و بخوای

بدجوری دیوونتم خیلی می خوامت حا لیته

 

104034.jpg

دوربین مخفی

163242.jpg

لقمه لذیذ

142602.jpg

امدادرسان كمكهاي سريع

 

 

اگه دلشو نداري نبين

 

اينو حتما ببين

 

 

 

 

 

 عکسی از سواحل ترکیه

 

 

 

شوخی شوخی با اصفهانی هم شوخی 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 14:3  توسط محسن  | 

کلکسیون

 

 برلب ميز نشين و گذر عمر ببين

 

 

 

اگه راننده ای و رانندگی خودتونو قبول داری

این گوی اینم میدان

امتیاز خودتو به منم بگو

آماده اي ؟.........حركت

 

 

جلو هر دوربینی که میرسی نباید

جو بگیردت

اينم نتيجه اش - ببين 

 

 

 

تخم مرغ جمع کردن فقط حوصله میخواد

که ما هم نداریم

شما دارید؟

تخم رو نمی گم

حوصله

پس شروع كن 

 

 

 

ديدي كرم از خود درخته! 

 

 

 

مسیر ورود خانم ها به ورزشگاه

 

  

آدم و هوا و ماجراهاي كره زمين 

 

 

فقط دخترا بيان تو -ورود پسرا ممنوع

بزارید این دخترا هم اینطوری دلشون خوش بشه

 

 

 

دلقك

بابا باتو نبودم

گفتم ببين فقط

 

 

متشكرم 

با شما نبودم

 

 

كنسرت شجريان 

 

 

مزن برسرناتوان دست زور 

 

 

 

 

 

سلامتي ميخاي بياتو

 

 

 

يه آزمون جالب

ببين ضررنداره - نيازي نيست پيش روانپزشك بري

 

 

آزمون بعدي

آيا شما حسوديد؟؟؟؟ 

 

 

با يه نوشيدني چطوري

برارفع خستگي بد نيست

 

 هرچی میخای سفارش بده

 

تبلیغات برای جام جهانی 2007

 

معمااین جای خالی چیه؟

 

عکس 1 - لامسب چه بدسلیقه و بدخوابه

عکس 2 - بدون شرح (منحرف فکر نکنید چشمهارا باید شست جور دیگر باید دید)

 

 

اينم براي حسن ختام امروز

میدونی دلت منو میخاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:33  توسط محسن  | 

هنوز در عجبم چرا

 

 

 

شئهق---ناشد

 

فرياد فرياد از دست تو فرياد
فرياد فرياد رفتم دگر از ياد

 

Breaking Free 

در این دنیا نکردم هیچ گناهی

فقط کردم به چشمانت نگاهی

اگر دارد نگاه من گناهی

عذابم ده همان گونه که خواهی

 

تو آن ابری که بارانی نداری


من آن خاکم که سرتاسر کویرم



تو آن راهی که پایانی نداری


منم آن راه پیمائی که پیرم .


تو آن باغی، که در کام خزان است


منم آن باغبانی


که باید رخت بربندم از این باغ


دلم اینجاست ، اما ناگزیرم


منم برق شهاب تند پرواز


که می خندم ولی باید بمیرم


فسونگر !


فرو شو عشق دیرین را ز دفتر


مرا در کام تنهائی رها کن


برو با یار دیگر


مرا بگذار و بگذر.


مخوان بیهوده بر قصه ی عشق


که ما این نامه را خوانیدم و بستیم


برو ! زین راه ، برگشتن محال است


که در پشت سر ، پل را شکستیم


تو ای عشقت به جانم سایه گستر !


دگر آن قصه های عاشقی را


به یاد من نیاور


من بگذار و بگذر

 

از پس شيشه ي عينک.. استاد.. سرزنش وار..مرا مينگرد...
باز از چهره من ميخواند..که چه ها در دل من ميگذرد
ميکند صحبت خود را کوتاه....بچه ها عشق گناه است گناه...
واي اگر بر دل نو خاسته اي...لشگر عشق بتازد بي گاه.
مبسر ان روز ..چو اسمم را خواند..بي خبر داد کشيدم ......غايب..
بچه ها .جملگي خنديدند..که جنون گشته به طفلک غالب
بچه ها هيچ نميدانستند..که من انجايم و دل جاي دگر
سر انها پي درس است و کتاب....سر من در پس سوداي دگر..
من به فکر تو و ان روز بهار...روزگاري که چو يک ان..گذشت

 

 0 

 

از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت

بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت

اکنون زمنش هیچ نمی آید یاد

بوی تو گرفته بود و خوی تو گرفت

 

 Cherished Roses 

 

زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور،یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود
خسته و گمشده از اون ور صحرا می اومد
باد پراشو می شکست ، بارون بهش سیلی میزد
برج تنها سر پناه خستگی شد مهربونیش مرهم شکستگی شد
امام این حادثه برج و کبوتر قصه فاجعه دلبستگی شد..
.آخر قصمونو ، تو میدونی ، تو میدونستی
باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
من نمیتونم بپرم تو میتونی تو میتونستی
ای پرنده من ای مسافر من من همون پوسیده تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز رو فقط تو میدونی تو میدونستی نمیتونم بپرم تو میتونی تو میتونستی

 

 

 

چي بخونم وقتي چشام از حضور گريه خيسه ؟
وقتي هيچكس نمي تونه غصه هام رو بنويسه !
چي بخونم وقتي قلبت من رو از تو قصه رونده !
چي بخونم وقتي فرياد با سكوت فرقي نداره ؟

وقتي هيچ كس نمي تونه تو رو پيش من بياره !

شب بي نفسي ، شب بلند تنهايي !
تو كه همنفسي ، بگو كجاي دنيايي ؟
شب گريه ي من ، شب سياه بيداري !
غم رفتن تو ، شده يه دشنه ي كاري !

چي بگم وقتي ترانه بي تو جلوه يي نداره ؟
وقتي آواز من تنها توي كوچه جا مي ذاره !
وقتي توي آسمونم چشمك ستاره اي نيست !
وقتي كه براي بغضم جز شكستن چاره اي نيست !
چي بخونم وقتي هيچ كس من رو از خودم ندزديد !
... وقتي غربت صدام رو كسي غير تو نفهميد !

 

 

 

عشقم را در گلي يافتم كه تو بودي

باغبانت شدم و پروراندم

حيف كه تو را نتوانم چيد

تو را ميبويم از عطرت مست ميشوم

تويي انچه كه دارم تويي انچه كه هستم

 

عشق را وارد کلام کنيم
تا به هر عابري سلام کنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام کنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام کنيم

عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام کنيم
 
 

0

 
 
دستم را بوئیدند بوی گلی میداد
در پس کوچه های عشق ومحبت به جرم چیدن گل ابله ورسوایم کردند
کارم را نا سزاوار
به دار آویختنم
ولی این حقیقت هرگز اشکار نشد که من
گلی کاشته بودم
 
 
 
گلی کاشته بودم با دانه هایی از عشق

دانه ای که از اشک چشم تو ابیاری کردم

باغبانش تو بودی . مالکش تو بودی

اما حیف که گل بود

عمرش همین چند روز
 
 
 
نميخوام بگم که مثل گلي...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم
 
 
 
اگه دستت توي دستم باشه

اگه نگاهت از وجودت باشه

اگه زبونت از قلبت باشه

اگه حرفات از دلت باشه

مي خوام بگم كه عاشقم

عاشق بي چون و چرا
 
 
 
 
 
 
شب هنگام است

نگاه سکوت کرده تا در تبسم یک لحظه ناب


تجسم یک عشق

امید یک دیدار

زیبایی دو چندان یابد

شب هنگام است آسمان ستاره باران شده

و هر ستاره ای نگاهی از من به سوی تو روانه کرده

نمی دانم این سکوت دلبستگی

این نبض بی صدا

این عشق بی ریا

این دوری بی ما

چه خواهد کرد

اما می دانم که دل سودای بودن مامی خواهد

و انتظار دیدن رویت

ترانه نیمه شب های من

کاش خورشید می دانست

که سکوتم در پس غروبش پنهان شده

که هر صبح با طلوع دوباره اش

بانگ فریاد حسرت دلم شده

کاش می توانستم برای تردید های بی رحمانه دنیا

صداقت گم شده را بیابم

می دانم که در سکوت چشم های تو

تمام انتظار رنگ دیگر خواهد شد

اما به یک سوالم پاسخ گو

تو برای دلی که برای هر تپش

یک رنج

یک سکوت

یک فریاد بی فرجام نهفته

برای دنیایی که هیچ چیزش دلم را آرام نکرد

می توانی مرهم آرامش من باشی

باز بی انصاف شدم

فراموش کردم که آمدم برای آرامشت

اما کاش من نیز آرام شوم

اما در سکوت دلم

همیشه عشق تو را

زیباترین لحظه بودن خواهم دید

بمان با من ای مهربانترین

و بدان که بی دلیل تر از تمام دلیل ها

دوستت دارم

که دوست داشتن را دلیلی نیست
 
 
 Dreaming of Love
 
 
بي تو اما از تو سرشارم
بي تو در خواب و با تو بيدارم
رنگ چشمانت رنگ دل تنگي
خسته اي از اين آدم سنگي
كهربايي تو
من پري در باد
تو همه شعري
من همه فرياد
سايه را بشكن
شوق بودن را زنده كن در من
رنگ رويا باش
بهترين فصل قصه ما باش
از نگاه من
بهترين نامي
خسته از راه بي سر انجامي
آخرين عاشق
آخرين همراه
از شب يلدا پل بزن تا ما
حجم آغوشت وسعت درياست
بي تو اين عاشق قايقي تنهاست
سايه را بشكن
سايه را بشکن
 
 0
 
 
آب آیینه عشق گذاران است !
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی .... چندی از این شهر سفر کن !! .....

به تو گفتم حذر از عشق ؟!
ندانم !
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم،
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم.
حذر از عشق ندانم، سفر از پیش تو هرگز نتوانم !

 

 

نميدونم نميدونم

چرا امشب پريشونم

مي خوام از عشق بخونم اما

ولي انگار نميتونم

پر از دردم
پر از واژه

ولي حرفام چه دلگيره
چي ميتونه كه برداره

غما رو از روي سينه

 

تو را به ياد آن روز...... تو را به گلبرگ هاي خشک آن رز خشکيده....... تو را به روز اول بار ديدنت.........تو را به اولين نگاه عاشقانه....... تو را به ياد بارون روز نيامدنت..... تو را به تنهايي روز رفتنت....... تو را به بوي بارون روز برگشتنت....... تنهايم مگذار ديگر.......

 

 

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی

رفتی و ازم گذشتی دل به ناباوری بستی

همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود

 

Waiting For Love 

 

هنوز در عجبم چرا
سلام هاي عاشقانه ما را در مرداب تلخ ترين اشک ها و لبخندها به مسلخ ابدي شک و التماس بردند
مرا ببخش بانو جان
من تنهايي بيش نبودم
و تو اي نيت يگانگي
دنياي ما با هم يکي بود
گريه نکن
من تمام اين روزها را همان لحظه اول درد کشيدم
چرا که پس از اولين بوسه ات فهميدم
در دنياي تو براي تنهايي آفريده شده ام
بيا از هم بگذريم
چرا که فردا من و تو را عاقلانه قضاوت مي کنند

 

 

 

 

چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه مي‌انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد

آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
..... و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
.................................... و تكان دادن سر....

چه كسي باور كرد
............... جنگل جان مرا
........................ آتش عشق تو خاكستر كرد؟

ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي‌بخشي

چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه مي‌انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد

آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
..... و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
................................... و تكان دادن سر....

چه كسي باور كرد
.............. . جنگل جان مرا
......................... آتش عشق تو خاكستر كرد؟

ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي‌بخشي

ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي‌بخشي

چه كسي باور كرد
.............. . جنگل جان مرا
......................... آتش عشق تو خاكستر كرد؟

ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي‌بخشي

 

 

 

بي تو غمناکترين شعر غروب د انگيزم
باغ بي ريشه ام و هم نفس پائيزم
مانده ام در پس، پس کوچه تنهائي خويش
شود آيا که از اين در به دري بگريزم؟
گرچه پنداشته ام لايق چشمانت نيست
دل ناقالبم و اين غزل ناچيزم
هر چه گشتيم در اين شهر نبود اهل دلي
که بداند غم دلتنگي و تنهائي من

 

 

 

عشق پلنگی است که در رگهایم می دود ، پلنگی که می خواهد تا ماه بپرد. من این پلنگ را قلاده نمی زنم حتی اگر قفس تنم را باز بشکند و قالبش را پاره کند، ماه چیست؟ اینبار ماهم خداست و قصه پلنگ عشق و ماه عجیب ناممکن است، همین ناممکن بودن است که زیباترش می کند.

پلنگ عشق رگهای تنم دوباره بیدار شده است و می خواهد خیز بردارد ، یکبار پرید و نرسید ، به دره عشق افتاد اما افتادنی که تماما لذت و شور درونش بود، لذتی از خیز برداشتنم به سمت ماه زندگیم. حال دوباره این پلنگ بیدار شده است و قصد پریدن دارد. بگذار خیز بردارد و برود تا به بلندای عشق برسد. پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند ، چه خوش خیالی! تا ماه هزاران هزار فرسنگ مانده است اما چه خیالی زیبایی ، می خواهم در این خیال ، هرچند می دانم خیال است ، محو گردم.

دره های عشق پر است از پلنگان مرده ای است که به سوی ماه خیز برداشته اند و هرگز پنجه به ماه نرسانده اند.

اما خدا به پرش پلنگ نگاه می کند نه رسیدنش ، همه پلنگان می دانند خدا پلنگی را دوست دارد که دورتر می پرد!

پلنگ درونم دوباره خیز بردار ، می دانم به ماه نمی رسی اما لذت به دره افتادن هرگز فراموش شدنی نیست.


 

 

تقدیم به شما

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:11  توسط محسن  | 

بازهم یک انتظار

سلام شهناز عزیزم

امروز خیلی شرمنده تو شدم

اما نمی دونم چرا گفتی این برعکسه

ولی باورکن من برای امروزم تصویر و برنامه ای دیگه ترسیم کرده بودم

ازدیشب که بهم پیام دادی چرا تماس نگرفتم و چرا خبری ازم نیست من یه حال و روز دیگه ای داشتم .

دیروز فکر میکردم فردا یه روز خیلی خیلی خوبیه ولی نمی دونم چرا اینطور شد

البته من همه روزهام که به یادت و به نامت و به امیدتم برام روز خیلی خیلی خوبیه

ولی خوب خودت میدونی بعضی روزا استثناست

مثل اون روز یکشنبه

یادته

آره شهناز عزیزم

من همه روزهایی که تورو کنارم حس میکردم برام روزی خاص و بیاد ماندنیه

و همش مثل همون روزای خوبه که با هیچ چیز عوضش نمی کنم.

شهنازم امروز لحنت یه جور دیگه بود

البته ببخشید میدونم مقصرش خودمم ولی خوب اگه از روزوحال من خبر داشتی

شاید یکمی هم به من حق میدادی

ولی شهنازم اینها همش بهونس

من باید ازت عذرخواهی کنم

که میکنم

ومیگم

فدای تو عزیزم

منو ببخش

 
شهنازمن
امروز من ايستاده ام باز هم يک انتظار!

در دلم هر لحظه سودايی ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
 
آرزوی پر زدن

انتظار ديدن است
شهنازمن
گاه گاهی در آسمان چشم تو پر می زنم
 
يا که گاهی در خيالت می رسم
 
ديدنت!

ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است

بر تمام ميله های اين قفس
 
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
 
رنگ آبی می زنم

رنگ آبی، رنگ آرزوهای من است

رنگ آبی، رنگ عشق!
 
رنگ آبی، رنگ توست!
 
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد

در درونم آتشی از مهر تو

باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
 
با تمام خستگی
 
هر روز من ايستاده ام
محسن
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
 
باز هم من ايستاده ام

در دلم تنها و تنها يک نوا

يک موج، يک فرياد

باز هم يک انتظار!

باز هم يک انتظار!

 

شهنازم مهربونم

 در من انگار کسی در پی افکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش
میتوان یک شبه پی برد به دلدادگیش

 

شهنازم

شهنازم عزیزم

اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت
چشم به راه تو ميمونم با دلي پر از صداقت
اگه با اشكاي گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بسوزه بعد دنياي دو روزه
اگه نقش قصه ها شي مه روي قله ها شي
بري و از من جدا شي اگه باشي يا نباشي
نه فقط عاشقت هستم مرهمي رو قلب خستم
اين تويي كه ميپرستم سر سپرده تو هستم
اگه جاي تو به اين دل همه دنيا رو ببخشن
ميگذرم از هر چه دارم اگه باشي عاشق من
اگه زنجيره به پاهام، اگه قفل و اگه صد بند
ميرسم هر جا كه هستي به تو و عشق تو سوگند
اگه باشي تاجي بر سر
يا كه از ذره‏اي كمتر
دل من داغ تو داره
تا ابد تا روز آخر
نه فقط عاشقت هستم مرهمي رو قلب خستم
اين تويي كه ميپرستم سر سپرده تو هستم
اگه با يه قلب تبدار بشم از عشق تو بيمار
يا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه‏ي دار
اگه زندگيم فنا شه طعمه خشم خدا شه
يا كه در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه
اگه قلبمو شكستي
رفتي و از من گسستي
مهربون يا خود پرستي
هر كه هستي
هر چه هستي

نه فقط عاشقت هستم مرهمي رو قلب خستم


اين تويي كه ميپرستم

تو بتي من بت پرستم

 

 

شهنازمن
 
زیبای من
 
شنیده ای تاکنون درباره
 
شعرچشمهایت
 
برای دیدن یک لحظه کوتاه آن
 
چشمان زیبایت
 
نگاهم میرود تا بیکران
 
 دریای چشمانت
 
که شاید لمحه ای آرام گیرد در میان

چشم زیبایت

ولی در پیچ و تاب موجهای ساحل دریای

چشمانت

نگاهم محو می گردد درون
 
 چشم زیبایت

همین کافی است تا شاید یکی باشند

چشمانم وچشمانت

 

شهنازمن -عزیزترینم

 

 وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند

 

 نه بایدها


مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را

 

با بغض می خوانم


چندیست لبخند ها ی خود را در دل ذخیره می کنم

 

باشد برای روز مبادا


اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست


آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،

 

روزی درست


مثل همین روزهای ماست


اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد


وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه

 

بایدها


هر روز بی تو روز مباداست . . . !!!

 

با تو اين تن شکسته داره کم کم جون ميگيره
اخرين ذرات موندن توي رگهام نمي ميره
با تو انگار. تو بهشتم با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نميترسم عاشق شهامتم من
شهنازم
اگه رو حصير بشينم اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالک دنيام با تو در نهايتم من
با توانگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نميترسم عاشق شهامتم من

با تو شاه ماهي دريا بي تو مرگ موج تو ساحل
با تو شکل يه حماسه بي تو يک کلام باطل
بي تو من هيچي نمخوام ازين عمري که دوروزه
نرو تا غم واسه قلبم پيرهن عذا بدوزه
با تو انگار. تو بهشتم با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نميترسم عاشق شهامتم من 

 

عزیزم

شب است و نام تو را عارفانه ميخوانم
ببين كه شعر تو را بي بهانه ميخوانم
شب است و مرغ شب و ذكر حمد ايزد پاك
و من كه ذكر تو را جاودانه ميخوانم
به كلبه دل من عاشقانه كن گذري
كه من هميشه تو را ، عاشقانه ميخوانم
جوانه ميشكفد دردلم به عشق وصال
و من ، دوباره تو را چون جوانه ميخوانم
أسير موج دعايم ، كسي نميداند
كه زير موج ، غزل از كرانه ميخوانم
در اين غروب غم انگيز ، همدم من باش
ببين كه شعر تو را ، بي بهانه ميخوانم

 

 

 دست منو بگیر که داره اینجا
فرو میره تنم میون مرداب
ببین که تو چشای بی قرارم
نگاه خواهشه بسوی مهتاب
عزیزمن شهنازم
دست منو بگیر ه داره اینجا
پرنده بودنو ازم می گیره
تو آسمونی میدونی پرنده
بدون پر زدن چقدر حقیره

من و پریدن و رهایی تن
یه قصه نیست اگرچه آسمونی
اسارتو میون دست مرداب
غریبیه پرندرو می دونی

برای باور شب شکستم
دلم رضا نمی ده پر امیده
به گوش هر ستاره ی نگاهت
صدای جون سپردنم رسیده
بیا به یمن دلسپاری من
حقارتو بریز تو چشم مرداب
نشون بده که می تونه پرنده
بگیره پر به سوی برج مهتاب

 

 

لمس دستاي قشنگت
واسه من
يه معجزست توي اين شباي بي کسي
بودن با تو
حتي يه نفس
يه حس قشنگه ميون اين دلواپسي
داشتن عشقت
يه غزل
يه روياست قاطي اين همه ويرونگي
داشتنت ...
نه نميشه
يه خوابه
ميون اين قصه ما
 
 

بده دستاتو تو دستام
تا با هم كلبه بسازيم
كلبه اي پر از من و تو
از من و تو ما بسازيم
دور بشيم از همه مردم
واسه درد هم بميريم
با ستاره ها بخوابيم
با ترانه جون بگيريم
كلبه اي از سازه عشق
باغچه اي و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم
مثل ليلا، مثل مجنون
تو بشي مادر گلها
من بشم باباي بارون
من واسه تو واسه من
كلبه اي مي خوام كه تو باغچش پر باشه از ياسمن
حياطشم، سرتاسرش باشه چمن
فقط واسه تو واسه من
تو كلبمون خدا باشه
خوشبختي مون قد تموم آسمون
صاف و بي انتها باشه

 

لب باز کن
سکوت نکن
مرا در این تنهایی رها نکن
شعری بخوان
صدایم کن
مرا به وسعت تنت دعوت کن
چیزی بگو
حرفی بزن
ای مهربان
بگو که گفتنت رادوست دارم
داستانهایت را دوست دارم
شعر هایت رادوست دارم
و نگاهم کن و بدان ایثار نگاهت رادوست دارم
 
 
باد وزیدن گرفت ...

قطرات باران به صورتـم حمله ور شدند!

اشکها غافلگیر شده بودند.

چه زیبا بود جنگ اشک و باران.

چه زیبا بود استقامت اشک در مقابل هجوم لشگر
 
 باران ...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:21  توسط محسن  | 

کاش میشد

 

عزیزم
مهربونم
تموم وجودم
کاش میشد هیچ کسی تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز گفتی که فردا می رسد
کاش روز دیدنت فردا نبود
 
 

اینهارو ببیند و بشنوید

امیدوارم خوشتون بیاد

به نظر شما یه زن خوب باید چطوری باشه

 

مورچه داره

نوانما

 

قیصر+حالیته+مارمولک

 

عشق است و آتش و خون

 

خاطره ها

بنیامین

 

 

 

ماندگار

شادمهرعقیلی

 

دسته گلها

فریدون

 

اینم اسمش معلومه

 

تهرون

حمید هاکان

 

بازیچه

سامان آراسته

 

اینو خودت ببین

 

غزل خون

محسن چاوشی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:51  توسط محسن  | 

شهناز نازم

 

 

دستت را به من بسپار تا از گرمی آن وجودم را پر کنم

گوشت را به من بسپار تا زمزمه عشق در آن جاری کنم ...


شانه ات را به من بسپار تا آن را تکیه گاه تنهایی ام کنم .

قلبت را به من بسپار تا آن را در هاله ای از نور نگهداری کنم .

صدایت را به من بسپار تا مهربانیت را تدریس کنم .

چشمهایت را به من بسپار تا تازگی عشق را در آن پیدا کنم .

جسمت را به من بسپار تا دمادم آن را گلباران کنم .

 همه را به من بسپار تا معنی خواستن را یاد بگیرم .

یاد بگیرم چگونه تو را بپرستم و

چگونه با وجود تو در حضور عشق خود را بازیابم

.... ای کاشف موجودیت عشق ...

 Into The Night

آري دوست داشتن زيباست
 
گرچه پايان ناپيداست
 
من به پايان نمي انديشم
 
كه همين دوست داشتن زيباست
 
 

 توي دنيا اگه قرار بود جاي چيز ديگه اي باشم

دوست داشتم جاي اشك روي گونه هايت باشم


تا توي چشمات متولد بشه و روي گونه هايت جاري بشه

و روي لبانت بميره

 

 

 

مرا جرات نگريستن به چشمانت نيست

چشمان تو مرا افسون ميكند

افسوني افسانه اي

نميدانم در برق نگاهت چيست

كه اينگونه مرا مسخ ميكند

-چه عاشقانه مرا مسخ ميكني!

كاش ميدانستم در تبسم نگاه تو چيست

كه غمناك ترين دل دنيا را اينگونه شاد ميكند

چه مهربانانه تبسم ميكني!

دستان تو مرا بال پرواز است

و من كبوتري عاشق,مشتاق به پرواز

در صحن قلب تو

چه صادقانه عاشقت شدم


عاشقم باش

 

عزیزدلم

كيه كه آخر ديوونگيه
واسه چشات

كيه جز من كه مي ميره
واسه لحن خنده هات
كي برات قصه ميگه شبا كه خوابت نميره
كيه پا به پات ميآد وقتي كه بارون ميگيره
كيه وقتي تشنته
تو ابرا بلوا مي كنه
اگه يه جرعه بخواي كويرو دريا مي كنه
يه شب موي تورو به صد تا مهتاب نمي ده
خودش ميسوزه
ولي تن به سايه و آب نمي ده
اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام
وقتي ياد تو مي افتم
هنوزم مي آي تو خوابم ؛ تو شباي پر ستاره
هنوزم ميگم خدايا
كاشكي برگرده دوباره

 ورود تو به قلب شکسته من زندگی برايم رنگی ديگر شد....

تو همان دوای درد بی درمان من بودی..

تو همان فرشته نجات من بودی..

تصوير عشق را بر روی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسيم کردم

چون توهمان عشق بودی

عشق با تمام معانی و درک و احساس و زيبايی آن....!!

تمام زيبايی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه می شود...

عشقی که عاری از هر گونه گرد و غصه و جدايی است...

تصوير تو کشيدنی نيست حتی برای تجسم آن هم بايد به روياها سفر کرد..

آن قدر زيبايی که نمی توان تصويری از تو بر روی صفحه زندگی کشيد..

با ورود تو به قلبم و اميدی که به من دادی دنيا برايم رنگ عشق شد..

و تجسم تصوير تو تنها با رنگ عشق در ذهنم کشيده شد...

به هيچ نويسنده و قصه گويی اجازه نمی دهم که از چهره زيبای تو

سخن يا قصه ای بگويند ...

چون دوست ندارم تو تبديل به قصه های بی فرجام شوی...

دوست ندارم تو تبديل به خاطره شوی چون همه خاطره ها روزی

خواهند سوخت....

اجازه نمی دهم هيچ نقاشی چهره تو را ترسيم کند..چون چهره تو

آن قدر زيباست که هيچ نقاشی نمی تواند ان را ترسيم کند

زيبای من همه اينها به خاطر توست ،تويی که حالا نيستی

بيا ! ...

اين روزها پنجره ی خيس نگاهم را رو به کوچه باغ معطری باز می کنم که
 
 نسيم مهربان لبخندت را انتظار می کشد ....

و وقتی دانه های اميد را برای پرندگان آرزو می ريزم
 
...التماسشان ميکنم تا دعا کنند تو بيايی ....

عاشق تر از هميشه ....

تو نيستی و بوسه هايم بر قاب يادت ؛ اشک می شود ....
 
تا ترانه ی سکوتم با شکستن بغضی تلخ ؛ آهنگين شود ...
 

عزيزم ! شهنازم


هر بار که با خواندن نام

زيبای تو ؛
 
تکه ای از احساسم آتش می گيرد ؛
 
می فهمم ؛ اين درد آنقدر بی درمان شده
 
 که اميدی به شفايش نيست !!!!! .....

 

 Love

به دنبال پيدا كردن رد پايي از تو به شبهاي بي ستاره پريدم

ودر راهي ماندم كه بازگشتي نداشت و غافل از آن بودم كه تو

ميان ستاره هايي ،ومن و شبهاي بي ستاره را به مهماني

چشمهايت دعوت نميكني...

تو ،تو آسمون پر ستاره بودي من بي ستاره رو ميخواستي چي كار ؟؟

مني كه تنها داراييم از اين دنيايي خاكي

عشقم بود وچشمهايم كه پر بود از عشق تو ...

تو اگه اشاره ميكردي همه ستاره ها نورشون رو روشنايي

يه شب بي ستاره ات ميكردن اما من بي ستاره كه به دنبال پيدا كردن تو

پي شبهاي بي ستاره رفته بودم چي روميتونستم بدرقه راه بلند سفرت كنم

يا چي ميتونستم قربوني اون چشماي مهربونت كنم؟ اما يه چيزي خوب يادمه

اون وقتي كه داد زدم مردم اين ستاره منه مردم فرق ستاره و سياره رو نميدونستن چيه

وقتي داد زدم

مردم من تو كهكشون راه شيري نه اصلا تو همه كهكشونها فقط يه ستاره دارم

مردم بهم خنديدن مگه ما آدما هم ستاره داريم

وقتي گفتم بدون تو ميميرم حتي خودت خنديدي

به من گفتي مگه من هوام كه اگه نباشم تو ميميري

و تو نفهميدي تو هوا نبودي

تو زندگيم بودي من بدون هوا شايد زنده ميموندم اما بدون ...

وقتي ترانه ناتمام ارديبهشت را برايت تمام كردم اينجا كودكان فقط بلد بودند تا 10 بشمارند،

وقتي عاشقت شدم هنوز مجنون از عشق ليلي ديوانه نشده بود،وقتي دنيايم شدي

همه دنيا را يك عالمه مردم تصور ميكردند اما نميدانستند تو

يك نفرتمام دنياي مني

وقتي نوشتم رفتنت قلبم را پرپر ميكند

 مردم اينجا فكر ميكردند فقط گلها هستند وقت

پژمرده شدن پرپر ميشن اما خبر نداشتن

من هر لحظه بي تو پرپر ميشم بي اونكه خودت بفهمي

تو اولين كسي نيستي كه باز مضراب اين ساز شكسته شد براي زخمه زدن ،

زخمه ميزنم تا زخم نزنم ،اولين بارت نيست آخرين بارت هم نخواهد بود

اين را با يقيني باور نكردني مينويسم ،بي انصاف بدترين واژه ايست

كه دلم مي آيد برايت بنويسم و فكر نكن هر كس چيزي نميگويد

معنايش اين است كه نميداند . به قول بعضي ها نگفتن دليل بر نبودن نيست

و سكوت نه از سر رضايت كه از ناچاريست نميدانم چرا

اما يقين دارم اگر ميخواستي مي آمدي و اكنون كه كنارم نيستي پس نميخواهي

نميدانم راضيم يا ناراضي ... اما...

فداي چشماي خوشگل مهربونت كه منو دوست نداري

اما من تا دنيا دنياست دوست دارم

  

ديشب كه تو ميرفتي
تمام پنجره ها را به مهماني اشكهايم بردم...
و سجده ام را به تكرار نامت سلام گفتم...
و تو آهسته مي رفتي
و چه ميداني
كه خاكهاي كوچه را
حتي به ياد تو
مسح كشيده ام

من از پشـت شـــبهاي بي خـاطـره

من از پشـت زنـــدان غـــم آمـدم


مــــن از آرزوهــــــاي دور و دراز

من از خواب چشــمان نــــم آمدم

تـــو تعـــبير روياي نـــا ديـده اي

تـــو نوري كه بر ســــايه تابيده اي

تـــو يـك آسمـان بخشش بـي طلب

تـــو بر خاك ترديـــد باريـــده اي

تـــو يك خانه در كوچه ي زنــدگي

تـــو يك كوچه در شــهر آزادگـــي

تـــو يك شهر در سرزمين حــضـور

تـــويي راز بودن به اين ســـــادگي

مــــرا با نگـــا هـت به رويــا ببــر

مرا تا تمـــــاشاي فـــــردا ببــــر

دلــــم قطره اي بي تپش در سـراب


مــــرا تا تكــــاپــوي دريـــا ببـر

 

  هرگز فراموش نمي كنم

سخناني راكه از چشمان تو شنيدم

مي گويند چشمها هرگز دروغ نمي گويند

اما من شيرين ترين دروغ ها را از چشمان تو شنيدم

آن هنگام كه مي گفتند:

«دوستت دارم»

تو بزرگ بودي

آنقدر بزرگ

كه روياهاي من در سرزمين خيال تو

قاصدكي بيش نبود

بزرگ بودي و دست نيافتني

و من مي دانستم

در دست نيافتني ها

عظمتي ست پرستيدني..

زندگي با تو خاطره اي براي من نبود

خاطره هاي با تو تمام زندگي من است...

زير نگاه پاييزي تو

من چونان برگي افتادم

و از آن روز

زير پاي رهگذران خرد مي شوم

و باد

تكه هاي مرا به اين سو و آن سو مي پراكند.......

 

دلم تنگ است برای در کنارت بودن

دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت

نازنینم نمیدانی که شبها تا سحر به یاد روزهایی که در کنار هم بودیم

و درد دل میکردیم اشک میریزم

نمیدانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته کرده است

نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام

و باری دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم

هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم زمزمه میکند

انتظار به پایان رسید و تو را از نزدیک تماشا کردم

و به محبتت آمیخته شدم

ای پاکترین احساس به یادت آنقدر از اعماق وجود اشک خواهم ریخت

تا تو را دوباره ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم

و باری دیگر دستان گرمت را بفشارم و با همان دستها صورتم را نوازش دهی

نمیدانی که چقدر دلتنگم عزیزم

چقدر دلتنگم

 

 با تو بودن هميشه پرمعناست
بی تو روحم گرفته و تنهاست
با تو يک کاسه آب يک درياست
بی تو دردم به وسعت صحراست
با تو آسان هزار کار خطير
با تو ممکن جهاد با تقدير
بی تو با غم برهنه همچون کوير
با تو يک غنچه دشتی از گلهاست
با تو بودن هميشه پرمعناست

 

یکی را دوست می دارم....

آری یکی را دوست می دارم آن را احساس کردم در قلبم

او همان خورشید درخشان زندگی من است...

آری او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است

قلبم او را دوست می دارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبش می باشم...

یکی را دوست میدارم

همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا

با خود به دشت دوستی ها برد

او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی

برد و مرا با دنیای دوستی ومحبت آشنا کرد...

یکی را دوست میدارم

همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون

در گوشم زمزمه می کردو مرا به خواب عاشقی می برد...

یکی را دوست میدارم

همان کسی که مرا آرام کردو معنی دوستی را به من آموخت

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را می فهمم...

یکی را دوست میدارم

او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است

پس بمان ای کسی که تو را دوست می دارم بمان وتسلیم احساسات پاک من باش

می خواهم تو را شکنجه دهم ... شکنجه عشق و محبت خودم...

آنقدر تو را شکنجه عشق میدهم تا تمام وجود من شوی...

چون که تو را دوست میدارم

ای خورشید آسمان روزهای من... ای مهتاب روشن بخش شبهای من...

ای ستاره درخشان آسمان تیره وتار من...ای آسمان زندگی من و

در پایان ای همدم زندگی من با من باش چونکه تو را دوست دارم

آری تو را دوست دارم ...فقط تو را

 

 

هرگز فراموش نمي كنم

سخناني راكه از چشمان تو شنيدم

مي گويند چشمها هرگز دروغ نمي گويند

اما من شيرين ترين دروغ ها را از چشمان تو شنيدم

آن هنگام كه مي گفتند:

«دوستت دارم»

تو بزرگ بودي

آنقدر بزرگ

كه روياهاي من در سرزمين خيال تو

قاصدكي بيش نبود

بزرگ بودي و دست نيافتني

و من مي دانستم

در دست نيافتني ها

عظمتي ست پرستيدني..

زندگي با تو خاطره اي براي من نبود

خاطره هاي با تو تمام زندگي من است...

زير نگاه پاييزي تو

من چونان برگي افتادم

و از آن روز

زير پاي رهگذران خرد مي شوم

و باد

تكه هاي مرا به اين سو و آن سو مي پراكند.......

 

 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:8  توسط محسن  | 

چهره های آشنا

 

اسامی و تصاویری از زوج های هنری سینمای ایران

 

 

محمد رضا شريفي نيا و  آزيتا حاجيان

 
 
 
 
نيما فلاح  و سحر ولد بيگي

 
 
 
 
 
مهدي هاشمي  و گلاب آدينه
 
 
 
 
 
 
امير مصفا و ليلا حاتمي
 
 
 
 
امین حیایی و نیلوفر خوش خلق


 
 
 
 
سیما تیر انداز و ناصر هاشمی

نام: سيما تيرانداز

تاريخ تولد: 1349

همسر ناصر هاشمي (بازيگر)

تولد 1349 در تهران.

دوره بازيگري را زير نظر جاري خود - گلاب آدينه - گذراند.

ليسانس رشته ادبيات نمايشي از دانشگاه آزاد.

شروع فعاليت از سال 1367 بانمايش هاي آموزشي مدرسه هنر و ادبيات.

جايزه بهترين بازيگر زن از دهمين جشنواره تئاتر فجر براي نمايش مرگ يزد گرد (1370)

نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش اول در يازدهمين فيلم فجر براي فيلم فجر براي فيلم سايه هاي هجوم.

با بازي در نقش كوتاهي در فيلم هامون ساخته داريوش مهرجويي به سينما آمد و سپس در فيلم بانو ساخته ديگر داريوش مهرجويي بازي كرد. اما سايه هاي هجوم فرصت مناسبي براي هنرنمايي او بود كه براي بازي در همين فيلم نامزد جايزه بهترين بازيگر زن از يازدهمين جشنواره فيلم فجر شد
.
 
 
بهرام بیضایی و  مژده شمسایی



 
بهترین همکاری این زوج هنری فیلم زیبای سگ کشی است
 
 
 

حميد سمندريان - هما روستا
 
 
 


شهاب حسيني و همسرش البته درمورد هنرمند بودن همسر ايشان اطلاع دقيقي ندارم

  

 
فرشيد نوابي  و الهام چرخنده

 
تهیه کنندگان برنامه گیتار شکسته درشبکه مهاجر
 
 
 
 
 
پيمان قاسم خاني و بهاره رهنما

 
 
حمیرا ریاضی و علیرضا اوسیوند


نام: حميرا رياضي

تاريخ تولد: 1346
مدكر تحصيلي: فوق ليسانس كارگرداني تئاتر از دانشكده سينما و تئاتر.

همسر عليرضا اسيوند (بازيگر)

متولد 1336 در مسجد سليمان. فوق ليسانس بازيگري و كارگرداني نمايش از دانشكده تربيت مدرس. او دوبله را هم مدتي زير نظر ناصر تهماسب تجربه كرده و در چند نمايش راديويي هم بازي كرده است.
 
 
 
جمشيد آهنگراني - منيژه حکمت

 
 
 
افسر اسدی و اصغر همت

 
 
 
 
شاهرخ فروتنيان و افسانه چهره آزاد


درفيلم مارمولك درنقش آخوندي بود كه لباساشو داد به پرويزپرستويي (مارمولك
 
 
 
بهروز بقايي - پرستو گلستاني


 
 
 
فرشته صدر عرفایی و کامبوزیاپرتوی



نام: فرشته صدر عرفايي

تاريخ تولد:1341
مدرك تحصيلي: ديپلم.

همسر كامبوزيا پرتوي (نويسنده و كارگردان سينما)

شروع فعاليت از سال 1353 با تئاتر عروسكي در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان.

نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر نقش دوم زن در سيزدهمين جشنواره فيلم فجر براي فيلم بادكنك سفيد.
 

 
گوهر خیراندیش و  مرحوم جمشید اسماعیل خانی





نام: گوهر خيرانديش

تاريخ تولد: 1333 - شيراز

مدرك تحصيلي: ليسانس بازيگري و كارگرداني تئاتر از دانشكده هنرهاي زيبا.

همسر مرحوم جمشيد اسماعيل خاني

 
نام: جمشيد اسماعيل خاني

تاريخ تولد: 1329

تاريخ فوت: 1381

از دوران دبيرستان فعاليتهاي تئاتر خود را آغاز كرد. بازيهاي او هميشه زيبا و ديدني است. او براي بازي در فيلمهاي «زير بامهاي شهر» و «روسري آبي» كانديداي بهترين بازيگر نقش دوم مرد از جشنواره هاي هشتم و سيزدهم فيلم فجر شد. او آخرين فيلمي كه از او به نمايش درآمد، فيلم «نوروز» بود كه در بيستمين جشنواره فيلم فجر جزو فيلمهاي بخش مسابقه بود و آخرين حضور او در تلويزيون در مجموعه تلويزيوني «همسايه ها» به نقش بنگاه دار بود.

 
مهناز افضلی و حسن پور شیرازی

 
 
 
اسامی تمامی اونهایی که ما میدونیم
شاید شما بیشتر بدونید
و شاید هم بعضی ازاونا رو خودشونم تا این ساعت نمی دونن
و بعدا میفهمن
 
نيما فلاح - سحر ولد بيگي
علي دهكري - آفرين چيت ساز
حسن پورشيرازي - مهنار افضلي
حميد سمندريان - هما روستا
محد رضا شريفي نيا - آزيتا حاجيان
علي مصفا - ليلا حاتمي
يوسف مراديان - سار خوئيني ها
مهدي هاشمي - گلاب آدينه
امين حيايي - نيلوفر خوش خلق
بهرام بيضايي - مژده شمسايي
بهزاد فراهاني - فهيمه رحيم نيا
مجيد جعفري - اكرم محمدي
نيما بانكي - ليلي رشيدي
احمد حامد - فاطمه معتمد آريا
جمشيد جهانزاده - فرزانه نشاط خواه
عزيز ساعتي - ميترا محاسني
آتش تقي پور - شهين عليزاده
بهروز بقايي - پرستو گلستاني
رفيع پيتز - آتنه فقيه نصيري
هادي مرزبان - فرزانه كابلي
جلال مقامي - ر فعت هاشم پور
مهرداد شكرابي - عاطفه رضوي
عبدالرضا گنجي - فاطمه گودرزي
فريبرز كامكاري - الهام پاوه نژاد
اصغر همت - افسر اسدي
محمد رحمانيان - مهتاب نصير پور
علي اسيوند - حميرا رياضي
داوود رشيدي - احترام برومند
امين تارخ - منصوره شادمنش
جهانگير كوثري - رخشان بني اعتماد
پيام صابري - زيبا بروفه
بهمن زرين پور - مينا جعفرزاده
پيمان قاسم خاني - بهاره رهنما
امير جعفري - ريما رامين فر
عباس صالحي - رزيتا غفاري
سعيد تهراني - لادن طباطبايي
محمود پاك نيت - مهوش صبر كن
جمشيد آهنگراني - منيژه حكمت
حسن جوهرچي - مهناز بيات
اتيلا پسياني - فاطمه تقوي
حسين عرفاني - شهلا ناظريان
اسماعيل رياحي - شهلا رياحي
شهرام اسدي - لادن مستوفي
محسن مخملباف - مرضيه مشگيني
بهروز افخمي - ناهيد طلوع
فرخ نعمتي - سهيلا رضوي
كيومرث پوراحمد - مهرانه ربي
مير ولي ا.... مدني - رويا تيموريان
فرشيد نوابي - الهام چرخنده
مرحوم فيروز بهجت محمدي - آزيتا لاچيني
معسود جعفري جوزاني - فهيمه سرخابي
نجف دريا بندري - فهيمه راستكار
سروش خليلي - فاطمه دانش زاد
حميد فرخ نژاد - فروزان جليلي فر
غلامرضا آزادي - فريال بهزاد
ابوالفضل جليلي - مريم اشرفي ( عكاس )
محمود كريمي حكاك - ياسمين ملك نصر
بابك نوري - هاله ارجمند كرماني
شاهرخ فروتنيان - افسانه چهره آزاد
فرشيد رحيميان - كتايون رياحي
ناصر هاشمي - سيما تيرانداز
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 15:39  توسط محسن  | 

صداهای ماندگار

 

صدایی از اولین اجرای برنامه کودک در رادیو

اولين «برنامۀ کودکان» توسط «صبحي مهتدي» روز جمعه، 6 ارديبهشت ماه سال 1319، اجرا شد. چهل و سه سال پيش [سال 1341]، زماني که از اجراي اولين برنامه‌اش بيست و دو سالي مي‌گذشت، در اجراي زندۀ يکي از برنامه‌هايش با حضور بچه‌ها در استوديو راديو، از خاطرات خود، و از اولين اولين روز کار در راديو گفته است.

 

چند ترانه از اجراهاي اول آن در برنامۀ کودک راديو ايران
با صداي «نازي افشار»، «آليس» و «بلا»

اگه بچه ای بد بشه - ازچراغ قرمز رد بشه

بابام میگه:

مامان میگفت:

نگاه کن اون دور دورا کبوتری میپرید

ببار ببار آسمون

 

 

تاریخچه سرود ملی ایران

 

چنانچه خبر داشته باشيد، چندي پيش مصادف بود با شصتمين سالگرد تولد! و يا بهتر گفته باشيم خلق و اجراي سرود معروف «اي ايران» که به تعبيري شايد بتوان آن را «سرود ملي غير رسمي ايران» ناميد.

سرود «اي ايران» دقيقا در 27 مهر ماه سال 1323 در تالار دبستان نظامي [دانشکدۀ افسري فعلي] و در حضور جمعي از چهره‌هاي فعال در موسيقي ايران متولد شد. شعر اين سرود را «حسين گل گلاب» استاد دانشگاه تهران سردوه بود، و از ويژگي‌هاي آن، اول اين است که تک‌تک واژه‌هاي به کار رفته در سروده، فارسي است و در هيچيک از ابيات آن کلمه‌اي معرب يا غير فارسي وجود ندارد. سراسر هر سه بند سرود، سرشار از واژه‌هاى خوش‌تراش فارسى است. زبان پاكيزه‌اى كه هيچ واژه بيگانه در آن راه پيدا نكرده است، و با اين همه هيچ واژه‌اى نيز در آن مهجور و ناشناخته نيست و دريافت متن را دشوار نمى‌سازد.

دومين ويژگي سرود «اي ايران» در بافت و ساختار شعر آن است، به‌گونه‌اي که تمامي گروه‌هاي سني، از کودک تا بزرگ‌سال مي‌توانند آن را اجرا کنند. همين ويژگي سبب شده تا اين سرود در تمامي مراکز آموزشي و حتي کودکستان‌ها قابليت اجرا داشته باشد.

و بالاخره سومين ويژگي‌اي که براي اين سرود قائل شده‌اند، فراگيري اين سرود به لحاظ امکانات اجرايي است که به هر گروه يا فرد، امکان مي‌دهد تا بدون ساز و آلات و ادوات موسيقي نيز بتوان آن را اجرا کنند.

آهنگ اين سرود که در آواز دشتي خلق شده، از ساخته‌هاي ماندگار «روح‌الله خالقي» است. ملودي اصلي و پايه‌اي کار، از برخي نغمه‌هاي موسيقي بختياري که از فضايي حماسي برخوردار است، گرفته شده.

اين سرود در اجراي نخست خود به‌صورت کر خوانده شد. اما ساختار محکم شعر و موسيقي آن سبب شد تا در دهه‌هاي بعد خوانندگان مطرحي همانند «غلامحسين بنان» و نيز «اسفنديار قره‌باغي» آن را به‌صورت تک‌خواني هم اجرا کنند.

در سالهاي اوليه پس از انقلاب، اين سرود براي مدت کوتاهي به‌عنوان «سرود ملي» از راديو و تلويزيون ايران پخش مي‌شد، اما با سيطرۀ گرايش‌هاي ضد ملي‌گرائي، اين سرود هم چند سالي از رسانه‌هاي داخلي حذف شد تا در دهۀ اخير که باز در مناسبت‌هاي مختلف تاريخي، آن را مي‌شنويم.




قبل از پرداختن به سابقه و تاريخچۀ اولين «سرود ملي» در ايران، شايد بد نباشد اشاره‌اي کنيم به آنچه که در زمان «ناصرالدين‌شاه» به‌عنوان «سلام شاهي» اجرا مي‌شده، و آن قطعه موسيقي بدون کلامي بوده که به سفارش پادشاه اسلام‌پناه، توسط ژنرال نظامي موسيو «لومر» فرانسوي، مدير «شعبۀ موزيک»، در «مدرسۀ دارالفنون» ساخته شده بود. اين قطعه موسيقي که در همان زمان روي صفحۀ گرامافون هم ضبط شد را در مراسم رسمي، و سلام شاهنشاهي مي‌نواختند.

پنجاه سالي بعد، در زمان حکومت «رضا شاه» چيزي مشابه همين «سلام شاهي» دوران قاجاريه را به‌نام «سرود ملي»، و بعد از او در دورۀ سلطنت پسرش «محمدرضا شاه»، آن را «سرود شاهنشاهي» نام گذاشتند!

و اما تاريخچۀ اولين «سرود شاهنشاهي» در ايران، به نوعي با سابقۀ فعاليت و تاريخچۀ تشکيل «انجمن‌هاي ادبي» در آن کشور، مربوط است. تشکيل انجمن‌هاي ادبي از اوايل مشروطيت متداول شد. در آن زمان «وثوق‌الدوله» که علاقۀ زيادي به شعر و ادب فارسي داشت، جلساتي براي موضوعات ادبي تشکيل داده بود.

اين انجمن‌ها در اوايل حکومت «رضا شاه» رونق گرفت و حدود هفده انجمن ادبي در تهران تشکيل مي‌شد. از جمله: «انجمن ادبي حکيم نظامي» در منزل «وحيد دستگردي» در روزهاي چهارشنبه در خيابان عين‌الدوله [ايران]، «انجمن دانشوران» در روزهاي شنبه در منزل «شاهزاده سيف‌الله ميرزا» در منيريه، و «انجمن ادبي شيخ‌الرئيس» در شب‌هاي جمعه. [«شيخ‌الرئيس» که نام اصلي او «شاهزاده محمد هاشم ميرزا افسر» بود، قبلا در خراسان معلم «عبدالحسين تيمورتاش» بود که بعدا به سمت نمايندۀ مجلس انتخاب شد و به تهران آمد و اين انجمن را تشکيل داد.]

«ملک‌الشعراي بهار»، «رشيد ياسمي»، «عباس اقبال آشتياني»، «سعيد نفيسي» و «تيمور تاش» هم هر هفته به اتفاق انجمني داشتند به‌نام «انجمن دانشکده» که مطالب مورد بحث در آن انجمن، نخست ادبي بود و کمي بعدتر مباحث سياسي شد.

باري، مهم‌ترين انجمن آن روزها، «انجمن ادبي ايران» بود که «وحيد دستگردي»، «شاهزاده افسر»، «اديب‌السلطنۀ سميعي»، «حاج ميرزا يحيي دولت‌آبادي»، «صادق سرمد»، «محمدحسين شهريار»، «پارسا تويسرکاني»، «پروين اعتصامي» و «پژمان بختياري» تشکيل داده بودند.

دکتر «رضا نيازمند» در مطلبي با عنوان [انجمن ادبي «ايران» و ماجراي آفرينش سرود شاهنشاهي] منتشر شده در فصلنامۀ «ره آورد» که به سردبيري «حسن شهباز» در آمريکا به‌چاپ مي‌رسد، مي‌نويسد:

« . . . در اين موقع رضا شاه تصميم گرفت به مسافرت ترکيه برود. به او اطلاع دادند که در آنجا براي او «سرود ملي خواهند نواخت. چون ايران سرود ملي نداشت، رضا شاه دستور داد که به «انجمن ادبي ايران» تکليف کنند «سرود ملي» تهيه شود.

موضوع در انجمن مطرح شد. ولي اعضا نمي‌دانستند که چگونه «سرود ملي» تهيه نمايند. ابتدا تصميم گرفتند که به سرودهاي ساير ممالک گوش دهند تا معلوم شود اصولا «سرود ملي» چيست، و متضمن چه مطالبي است. سپس شعرهايي بسرايند، و با آهنگ بياميزند. قرار شد آقاي «مين‌باشيان» در انجمن حضور يابد و در اين مورد راهنمايي کنند.

آقاي «مين‌باشيان» [غلامرضا خان سالار معزز] در «مدرسۀ موزيک» که شعبه‌اي از «دارالفنون» بود، تحت نظر موسيو «مولر» فرانسوي، تحصيل موسيقي کرده بود و سپس معلم موسيقي و بعدها رياست کل موزيک نظام را به‌عهده داشت.

در جلسۀ انجمن قرار شد « شاهزاده محمد هاشم ميرزا افسر » و «مين‌باشيان» با هم سرود را بسازند. بدين ترتيب که شعر آن را «شاهزاده افسر» تهيه کند و آهنگ آن را «مين‌باشيان». به زودي سرود شاهنشاهي آماده شد و به دربار تقديم گرديد که به‌نظر رضا شاه برسد.

شاه پس از شنيدن شعر و آهنگ، دو جاي آن را اصلاح کرد. [!!] يکي اينکه گفته شده بود: از اجنبي جان مي‌ستانيم، که رضا شاه گفت: از دشمنان جان مي‌ستانيم. ديگر کلمۀ «شهنشه» بود که گفته شده بود: شهنشه ما زنده بادا، که رضا شاه تغيير داد به شاهنشه ما زنده بادا. . . و بدين طريق «سرود ملي ايران» تهيه گرديد. . .»

فصلنامۀ «ره‌ آورد» شماره 34، صفحۀ 240 –

اینجا بشنوید سرود ملی ایران همیشه آباد را

 

 

 

باور بکنيد يا نه! اين صداي «رضا شاه» است در

 ديدارش از کشور ترکيه، در همان سفري که

شرحش رفت. برگرفته از فيلم مستند «ميراث‌داران

 کوروش». راستش بار گذاشتن فايل تصويري را

هنوز بلد نيستم، ولي مي‌توانيد صداي آن قسمت

از فيلم را از اينجا بشنوید.!

 

آخرين «سرود شاهنشاهي» را هم بابت نوستالژيک بودنش!
 مي‌توان از اینجا بشنوید.
 
 
 
 
 
شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب تماشا کن!

 
به شهادت تاريخ، ايران در شمار اولين کشورهايي است که سينما را شناخت و با علاقه و مستمر به اين هنر پرداخت. هنوز پنج سالي از اختراع دستگاه سينماتوگراف در فرانسه و توسط برادران «لومير»، و نمايش اولين فيلم متحرک در 28 دسامبر سال 1895 ميلادي، که در زير زمين «گران کافه» پاريس نگذشته بود که «مظفرالدين شاه قاجار» در فروردين ماه سال 1279 شمسي [1900 ميلادي] در اولين سفر خارجۀ خود به فرانسه، و در ديدار از نمايشگاه جهاني که در پاريس برگزار بود، نظرش به اين دستگاه جلب شد.

چهار ماه بعد يعني دقيقا در 27 مرداد ماه سال 1279 شمسي [18 اوت 1900 ميلادي]، وقتي «ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي» از ملتزمين رکاب همايوني، در شهر «اوستاند» بلژيک دستۀ دوربين مدل «گومون» را براي گرفتن فيلم از درشکه سواري «قبلۀ عالم» در مراسم «جشن گل» مي‌چرخاند، در ضمن اولين برگ از کتاب تاريخ سينماي ايران را هم به نوعي قلم و رقم مي‌زد.

مردم در ايران اما تا صنعت فيلم‌سازي و آشنايي ملت با اين هنر بيايد و جا بيفتد، با گونه‌ و نمونه‌اي ديگر از اين فن و صنعت که «شهرفرنگ» مي‌ناميدندش آشنا شدند. جعبه‌اي چهارگوش سوار بر چهار چرخه‌اي قابل حمل، با يکي دو دريچۀ گرد، که چشمي‌هايي براي ديدن عکس‌هايي اکثرا رنگي‌اي بود که به ترتيب از پي هم به رؤيت مي‌رسيدند. انتخاب و ترتيب آمدن عکس‌ها البته بستگي به ذوق مرد «شهر فرنگي» و ذهن داستان‌پرداز او داشت.


خوب تماشا کن، شهر فرنگه!
رنگ و وارنگه، خوب تماشا کن!

مرد ريش باريک، با رنگ تاريک
گرفته دستش، يک چوب باريک
خوب تماشا کن!

گرگ بيابون، ميون هامون
داره مي‌گرده، حيرون حيرون
خوب تماشا کن!

بازار بلخه، بادوم تلخه،
توي طبق‌ها، براي جنگه،
خوب تماشا کن!

مردم کاشون، خوشحال و خندون
با گله‌هاشون، با چوپوناشون
خوب تماشا کن!

رستم زاله، از راه رسيدش
سوار اسبه، اسب سفيدش
خوب تماشا کن!

اون جنگلارو، کوه طلارو
غار کبودو، شهر بلارو
خوب تماشا کن!

ميدون جنگه، توپ و تفنگه
آدم و اسبا، پشت اون سنگه
خوب تماشا کن!

سنگر دشمن، اون قلوه سنگه
شهر فرنگه، رنگ و وارنگه
خوب تماشا کن!

اون دسته گل‌ها، سر زده بيرون
تو خاک و خل‌ها، توي چمن‌ها
خوب تماشا کن!

باغ عمومي، خانوم رومي
اون بالا بالا، دوريش مولا
خوب تماشا کن!

گوشۀ ميدون، عنتر رقصون
اون‌ها که مي‌رن، ترسون و لرزون
خوب تماشا کن!

باغ بهشته، پر گل و کشته
قصر طلاس اين، خونۀ ماس اين
خوب تماشا کن!

شهر فرنگه،رنگ و وارنگه،
خوب تماشا کن
رنگ تموم شد.
استقبال عامه و مردم کوچه و بازار از اين نمايش و رسانۀ سمعي ـ بصري چنان بود که «شهر فرنگي» بودن براي خودش شغلي به‌حساب مي‌آمد و بودند کساني که از طريق گرداندن جعبۀ «شهر فرنگ» خود در کوي و برزن، امرار معاش مي‌کردند و شب‌ها نان به خانه مي‌بردند.

امروزه روز ديگر نه تنها نسل «شهر فرنگي»ها که مجموعه‌اي از تخيل و داستان‌پردازي، نقالي و بازي با اصوات و صدا و آشنايي به زير و بم کلام موزون و مسجع بود منقرض شده، بلکه خود «سينما» نيز با پيشرفت تکنولوژي در شکل‌هاي مختلف وئديو، (
DVD) و (VSD
)، حالا نگوييم شکسته، ولي عقب نشسته.

غرض از اين صحبت اينکه، داشتم در پي مطلبي شماره 285 از «ماهنامۀ فيلم»، ويژه‌نامۀ «صد سالگي سينما» را ورق مي‌زدم. در فصل «دايرۀ اطفال» که مربوط به فيلم‌هاي کودکان مي‌شد چشمم افتاد به عکس سياه و سفيدي از جعبۀ «شهر فرنگ» و در بالاي آن متن کوتاهي که به شيوه و کلام «شهر فرنگي»ها نوشته شده بود.

 
« اينجا شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب سياحت کن. چه تماشايي داره. اينجا رو که مي‌بيني شهر فرنگستونه که جماعت کفار، گوش تا گوش وايسادن کنار رودخونه که کشتي بزرگي رو تموشا کنن. آقاجون خوب سياحت کن. چه تماشايي داره. اينو که مي‌بيني امير ارسلان رومي‌يه که به قمر وزير حرام‌زاده مي‌گه: من پسر خواجه طاووس هستم ولي اون حرام‌زاده قبول نمي‌کنه. خوب سياحت کن آقاجون. اينو که مي‌بيني، پسر امير ارسلان نيست، بچگي‌هاي خود منه که با مادرش داره بانک کارگشايي تا يه سيني رو به گرو بگذاره، و اينجام خيابون فردوسي‌يه که مث قلعۀ سنگ‌بارون بايد با شمشير زمرد نشون بازش کرد. شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب تماشا کن. اينو که مي‌بيني . . .»

عکس و مطلب بالا را در آن شماره از ماهنامۀ فيلم ديدم و خواندم، فکرم کشيده شد به آن ايام و خاطرات آن روزگار، و اينکه چرا و چطور نام و موجوديت اين فن و هنر و اشتغال از خاطره‌ها رفته و فراموش شده، که يادم افتاد به دو نمونه از پاس‌داشت و به ياد آوردني که دو هنرمند به‌نام و معاصر در عرصۀ هنرهاي نمايشي، از «شهر فرنگ» و روزگار مرد نقال «شهر فرنگي»، از خود براي ما اکنونيان به‌جا و يادگار گذاشته‌اند.

يکي از اين به‌جا مانده‌ها، کار «بيژن مفيد» در نمايشنامۀ «شاپرک‌خانم» است. شعر و کلام آن نوشتۀ خود اوست، و صدا و اجرا، کار «رضا رويگري» که ايفاي نقش «کرم شب‌تاب» را به عهده دارد.
 
 
 
يادگار دوم از آن روزگار اما کار «علي حاتمي» شرقي‌ترين فيلم‌ساز ايراني‌ست در اولين کار سينمايي خود به نام «حسن کچل». نمايشنامه‌اي که در آغاز براي اجرا در تئاتر نوشته شده بود و بعدا به فيلم در آمد.
فيلم که مقدمه‌اي بر معرفي و حکايت قصۀ قديمي و فولکلور «حسن کچل» است، با لحن و کلام معروف و خاص شهرفرنگي‌ها، و تصاويري از همان‌دست که از چشمي‌هاي جعبۀ «شهرفرنگ» ديده‌ايم شروع مي‌شود. روايت اين مقدمه را «مرتضي احمدي» هنرمند ارزنده و شاخص‌ترين نام در اجراي ترانه‌هاي مردمي و کوچه و بازار، به عهده دارد.

«شهر فرنگي» کار «علي حاتمي» در فيلم «حسن کچل» با صداي «مرتضي احمدي» را از اينجا بشنويد!
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 14:27  توسط محسن  | 

گنجینه

 
 
به نام نامي يزدان ، پذيرا ميشوم مهر تو را از جان ، هم اكنون باز مي گويم ميان انجمن با تو وفادار تو خواهم بود ، در هرلحظه ، در هرجا ، براي زيستن با تو ، تو هم چنان با مهر پيمان
كن كه من با تو
 



 
بیا که بی تو ابر غم نمی رود
خورشید گرم و شیرین محبت نمی آید
 
 
واسه‏ اين خسته راه مثل يه سايبوني
واسه اين دل تنها هميشه همزبوني
تو سرزمين عشقي پر از شعر و سروري
پر از نور و ترانه هميشه پر غروري
تموم خاطراتم با اسمت جون مي گيره
تموم درد و رنجم با ياد تو مي ميره
تو از تموم دنيا قشنگ‏تري مي دونم
همه ترانه هامو به عشق تو مي خونم
اگه دنيا خزونه تو از جنس بهاري
يه دنيا عشق و شور رو ميون سينه داري
 
 
نميشه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره
نميشه اين غافله ما رو تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلاي قديميه از اون دلاست
كه مي خواد عاشق كه شد پا روي دنيا بذاره
دوست دارم يه دست از آسمون بياد
ما دو تا رو ببره از اينجا و اون ور ابرا بذاره
تو دلت بوسه مي‏خواد من مي‏دونم اما لبت
سر هر جمله دلش مي‏خواد يه اما بذاره
بي تو دنيا نمي‏ارزه تو با من باش و بذار
همه‏ي دنيا منو هميشه تنها بذاره
من مي‏خوام تا آخر دنيا تماشات بكنم
اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره
 
 
 
تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره
رنگ چشماي تو بارونو به يادم مياره
وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره
قهر تو تلخي زندونو به يادم مياره
من نيازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو بزرگي مثل اون لحظه كه بارون ميزنه
تو همون خوني كه هر لحظه تو رگ‏هاي منه
تو مثل خواب گل سرخي، لطيفي مثل خواب
من همونم كه اگه بي تو باشه جون مي‏كنه
تو مثل وسوسه شكار يه شاپركي
تو مثل شوق رها كردن يك بادبادكي
تو هميشه مثل يك قصه پر از حادثه‏اي
تو مثل شادي خواب كردن يك عروسكي
تو قشنگي مثل شكلايي كه ابرا مي‏سازن
گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي‏بازن
اگه مرداي تو قصه بدونن كه اينجايي
براي بردن تو با اسب بالدار مي‏تازن
 
 
يه پنجره با يه قفس
يه حنجره بي هم نفس
سهم از بودن تو
يه خاطراس همين و بس
تو اين مثلث غريب
ستاره ها را خط زدم
دارم به آخر مي رسم
 از اون ور شب اومدم
يه شب که مثل مرثيه
خيمه زده رو باورم
مي خوام تو اين سکوت تلخ
 صداتو از ياد ببرم
بذار که کوله بارمو
رو شونه شب بذارم
بايد که از اينجا برم
فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام
شوق رسيدن تو تنم
تو حجم سرد اين قفس
منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم 
 ار آرزوهاي محال
قصه ما تموم شده
 با يه علامت سوال
بذار که کوله بارمو
رو شونه شب بذارم
بايد که از اينجا برم
فرصت موندن ندارم

 

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
و تو آرام قدم مي نهي برجاده‏ي عشق

از حقيقت سرشار با محبت جاري
من سبكبال تر از ديروزم
پرم از عطر و هوايي خوشتر
بي نوابي سازم
من به آهنگ نواي تو غزل مي سازم
تو غزل بي پروا تو سكوتت آوا
من از اين دورترين، شبه اسم تو را مي خوانم
قدمي بر ساحل قدمي بر دريا
مي روم باز كمي آن دورتر
دورتر تا قايق قايق بشكسته قايقم بي پارو
باز خورشيد غروب مي كند از ساحل و دريا
به همان آرامي ست ولي من آهسته
به توام مي گويم باز هم فردايي ست
باز هم فردايي ست مي رسد روزي نو
در هواي بودن در هواي ماندن
من و تو باز نمي انديشيم
كه غروب مي رسد از راهي دور
مي روييم و مي جوييم
تكه اي چوب درخت بازهم مي سازيم
بهر دريا قايق بهر قايق پارو
مي كشيم باز به روي ساحل
نقش پيوند دوقلب عاشق
من هنوز مي شنوم
مي رسد نزديك تر
گوش كن
جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
تقديم به نواي خوش زندگيم
 
 
 
 
چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند

حرفي براي هم نداشتيم



زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند


نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم


سكوت را ترجيح دادم


تا قلبهايمان درد و دل كنند


چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد


هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد


عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم


اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد





چه عاشقانه بود دیروزم...


چه تاریکست امروزم...


به آتش می کشم خود را


اگر فردا چنین باشد...
 
 
 
يادت نره كه ياد تو هميشه همراه منه
يادت نره كه خواستنت مثل نفس كشيدنه
يادت نره كه آيينه از تپش تو روشنه
يادت نره نبودنت جونمو آتيش ميزنه
بغض تو ياس پرپر
باغ تو چشات شناور
دل واسه تو دربه در
يادت نره / يادت نره
يادت نره كه عاشقت از همه ديوونه تر
ناز تورو خوب ميخره
يادت نره / يادت نره
 
 
 
 
کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت شب
ناله ی غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزوها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پرنور شد
کاش می شد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش می شد با محبت خانه ساخت
یک اتاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش می شد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش می شد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش می شد جای اشعار بلند
بیت ها را ساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه ی دریا کنم
کاش می شد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش می شد در طلوع یاس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش می شد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش می شد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم
 
 

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن
و برای تو مردن و به عشق تو سوختن

وچه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن
و به عشق و دنیای تو نرسیدن ایکاش میدانستی بدون تو
مرگ گواراترین زندیست. بدون تو و به دور از دستهای مهربانت
زندگی چه تلخ و ناشکیباست. ایکاش میدانستی مرز خواستن کجاست
و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط
برای تو می تپد حرفها را گاه نمی توان گفت
من لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تراعی میکنم
و عطر نفس های تو در بند بند وجودم می بلعم....

کاش میشد هیچ کسی تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز گفتی که فردا می رسد
کاش روز دیدنت فردا نبود
 
 
 
 
تا قيامت
من ميگم بهم نگاه كن

تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشماتقشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي كه خيلي ديره
من ميگم چشمات و واكن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم قلبم رو نشكن
توميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگمدلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگيببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهاييسخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
من ميگم خدا به همرات
توميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
 
 
 
 
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واستنوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمامخاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودتبازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من وپيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلورآب تو يه وقت ناغافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تورو سپردم دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيمتو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلتمي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنارپنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت ميآد خنديدي و گفتي حالابذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من روفراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني
گفتم واست نامه بدم نگيعجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنينتو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليلزندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم
وقتي تونيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه وغمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تاهميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات روهيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارميه قدري خواهش ميكنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره 
 این منم ۰۰۰ همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره
 
 
 
ستاره می وزد از سمت مشرق چشمت ،
که شب شکن شده این مرد عاشق چشمت


چقدر حافظ باشم، چقدر مولانا ؟!
چقدر تا بشود شعر لایق چشمت ؟!

تویی مسیح و یهودا ! تو مریمی ، عذرا!
صلیبِ عشق تو بر دوشِ وامقِ چشمت !

من از تو بوسه ربودم، تو قلب دزدیدی
که شاه دزدِ غزلهاست ، سارق چشمت !

نه روستای ارسطو ، نه شهر شهرآشوب
تداشت وسعتِ دنیای منطق چشمت !

دوتار گیس تو شد عقربه ، فرو افتاد
که مو به مو بشمارد دقایق چشمت
 
 
 
 

please don't break this chain, let love shower on to us for all the time .

خواهش مي کنم اين زنجيره ارتباطي را قطع نکن . بگذارباران عشق ومحبت در تمام طول زندگي بر ما ببارد.

 
 
 
تو راحت باش . تو آرام بخواب دوست من
تو غمگين مباش . تو شاد باش دوست من

تو آرام بيارام . تو لالا كن دوست من
تو چشمانت را ببند .تو روياهاي شيرين ببين دوست من
تو لبخند بزن . به دوستانت سلام كن دوست من
تو حركت كن . تو پرواز كن دوست من
تو بنواز . تو آواز بخوان دوست من
تو شعر بسراي . تو قصه بنويس دوست من
تو در خيال خويش به روزهاي شيرين فردا فكر كن دوست من
براي خود لباس زيبا بدوز و خود را آرايش كن دوست من
روبروي آينه بايست و موهايت را شانه كن دوست من
كتاب بخوان . مطالعه كن . درس بخوان دوست من
راه برو . دويدن آغاز كن دوست من
تو غصه نخور . تو پر غم مباش دوست من
تو گريه نكن تو شكايت نكن دوست من
تو دوست من باش . تو دوست من بمان دوست من
من صبورم . من صبورم . دوست من دوست من
((اشكهايم را به تو مهربان هديه مي دهم تا بداني چقدر دوستت دارم))

 
 
 
وقتی تنها می مونی و کسی نیست که سرت و روشونه هاش بزاری و آهسته گریه کنی ... وقتی که بغض همه گلوت و میگیره ... وقتی که تمام وجودت از اون پر میشه و میبینی نمیتونی ببینیش ... وقتی که حس میکنی کم داریش ... وقتی که حس تنهایی مثل خوره همه وجودت و می خوره ...وقتی که نمیتونی حتی صداش و بشنوی ... وقتی که دستات دستاش و نداره ... وقتی که نگاهش و نمیتونی ببینی .... اون وقت که قدرش و میدونی ... اون وقته که میفهمی چقدر تنهایی ... وقتی که انقدر خدا خدا میکنی که حتی یک لحظه کوتاه بتونی ببینیش ولی نیست؟ یک لحظه کوتاه ... نگاهش محو میشه تو چشات دلت میخواد می بود و هزار تا حرف عاشقونه بهش میگفتی ..... ولی وقتی می بینیش زبونت بند میاد و نمیتونی حتی چیزی بگی ... نمیتونی بگی چقدر دوستش داری و چقدر دلت براش تنگ بوده ... ! خوب اینم یه جورشه دیگه ... ! ... و یا شبی که خوابش و میبینی و دلت نمیخواد از اون رویا گونه خوابت بیای بیرون بیدار بشی ... ! آره وقتی نیست دلت براش تنگ میشه ... دلت براش پر می کشه ... و اون وقته که میگی: یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد ...
 
 
 
 
 
 
 
بیرون بارون قشنگی می باره. ریز و شاعرانه! هوا رنگ خاصی داره. دلم می خواست اون بیرون باشم و تا جائی که پاهام تحمل بکنه، راه برم. بی توجه به هیچی حتی نبود همراه نداشته ای که همیشه تو هوای بارونی جای خالیش چندین برابر بزرگتر می شه. برم بی توجه به خیسی لباسهام و بی توجه به مردمی که از تو ماشین با نگاه دنبالم می کنن. انگار دیوونه ای رو می بینن. دلم می خواد اون بیرون باشم بی هیچ دغدغه ای و راه برم...
 
 
 
 
براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه

اما براي اينکه از دلش در بياري

شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني

مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي

اما نميتوني

جلوي اشکي را بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري بشه

 
 
گفتم گر بوسه دهي توبه كنم
 
كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم
 
بوسه دادي و برخواست لبم از لب تــــو

توبه كردم كه دگر توبه بي جا نكنم
 
 

 

 
اي آسمون زيبا امشب دلم گرفت

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

يک سينه غرق مستي دارد هواي باران

از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن

شرمنده‌ام خدايا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر ديدگان تشنه

بايد شود هويدا امشب دلم گرفته

ساقي عجب صفايي دارد پياله تن

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
 
 
 
 
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 9:28  توسط محسن  | 

آيين همسرداري

انتخاب همسر از میان 50 هزار دختر در کشور سوزایلند
ام سواتي سوم، پادشاه کشور آفريقايي سوازيلند، که کشورش داراي بيشترين مبتلايان به بيماري ايدز است، از سال 1999 ميلادي، از مراسم سنتي رقص با ني دختران جوان، براي انتخاب همسر خود استفاده کرده است.

 


صحنه اي از مراسم رقص با ني، که در اصل، با هدف بزرگداشت زنان و ممانعت از ارتباط جنسي دختران زير هجده سال، برگزار مي شود. استفاده پادشاه سوازيلند از اين مراسم براي انتخاب همسر، انتقادهايي را در اين کشور فقير، به همراه داشته است

 

دختران جوان، براي جلب نظر شاه، صف کشيده اند

 

يک دختر شانزده ساله سوازيلندي که در اين مراسم شرکت کرده، به خبرنگار رويتر گفته است: من مي خواهم زندگي خوبي داشته باشم، پول داشته باشم، ثروتمند باشم و ماشين بي ام و(BMW) سوار شوم و موبايل داشته باشم. اما شاه، من را انتخاب نخواهد کرد، چون من زشتم.

 

شاهدخت (پرنسس) سيخانيسو، دختر جوان پادشاه سوازيلند هم در مراسم انتخاب همسر جديد پدرش حضور يافته است.

 


دختران سوازيلندي، در مراسم سنتي رقص با ني، به منظور جلب توجه شاه، هنرنمايي مي کنند.

 

  شاه ام سواتي سوم، تاکنون دوازده بار ازدواج کرده است. انگانازا (سمت چپ) و ماسانگو، دو تن از همسران پادشاه. ( 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:53  توسط محسن  | 

بدون بدون تو مرده

 

سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد

  آوای خوش هزار تقدیم تو باد

 گویند یک لحظه است روییدن عشق

  آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 

اگه ...

اگه یه روز دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه

بدون براش مهمی

اگه یه روز دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت

بدون براش عزیزی

اگه یه روز دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه

 بدون واسش قشنگی

اگه یه روز دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه

بدون دوست داره

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه

بدون عاشقته

اگه یه روز دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه

 بدون دیوونت

اگه یه روز دیدی که ازنبودنت داغون شده

 بدون براش همه چی بودی

اگه یه روز دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله

بدون بدونه تو می میره

اگه یه روز دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده

بدون بدون تو مرده

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو

مرده...

 

 

 

هرگزم نقش رخ یار ز خاطر نرود

گر رود او نرود این دل غافل برود

ظلمت شب شکنست طره ی ابرار فلک

ما خموشان جهانیم گرد این چرخ وفلک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:52  توسط محسن  | 

يه اعتراف

تصميم گرفتم همه چيزو بهت بگم

 

وبهترين كار اين بود كه اينو برات بنويسم

تا از زبونم بشنوي

پس خواهش ميكنم

اين اعتراف رو از من عاقلانه

مثل تموم حرفام كه با دقت ميشنيدي و بي جوابم نمي گذاشتي

بشنو

و زود تصميم نگير

 

منو ببخش

اتاق تاريک بود.
فضاي گرم ومعطر اتاق منو گيج کرده بود.
روي تخت دراز کشيدم.
بهش نگاه کردم.
آروم و ساکت بود.
مثل خودم.
بلند وکشيده.
چشاش برق ميزد.
آروم سراسر بدنش رو لمس کردم.
هيچي نمي گفت.
هميشه تسليم بود، تسليم محض.
لبامو گذاشتم رو لبش و با اولين بوسه مثل هميشه آرومم کرد.
بوسه هايي که بين منو اون رد وبدل ميشد هميشه کوتاه بود.
دوست داشتم بعد از هر بوسه توي چشاي داغش نگاه کنم.
همين سکوتش منو ديوونه ميکرد.
اون روزاي اول که باهاش آشنا شدم براي من پر اضطراب بود.
ولي اون عين خيالش نبود.
هميشه قراراي منو اون توي کوچه هاي خلوت ،پشت ديوارهاي بلند و....بود.
ميترسيدم کسي منو با اون ببينه.
آخه اون يه جوري بود.

توي همون کوچه هاي خلوت بوسه هاي منو اون شکل گرفت.
با اولين بوسه منو اسير خودش کرد.
هميشه وقتي از هم جدا ميشديم به خودم قول ميدادم که ديگه نبينمش ولي مگه ميشد.
وقتي با هم بوديم فقط بوسه بود وبوسه.
يه جورايي فکرميکردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولي....شايد اشتباه ميکردم.
اون از من هيچي نميخواست و اين من بودم که هر روز بيشتر بهش وابسته ميشدم و دوست داشتم لباش رو ببوسم.
و لحظهاي که ميبوسيدمش چقدر چشاش برق ميزد....
کم کم همه عادت کردن ما دو تا رو با هم ببينن.
هر دو بي پروا بوديم.
توي لحظه هاي غم وتنهايي صبورانه منو تحمل ميکرد.
هيچوقت عاشقش نشدم.
حتي گاهي ازش متنفر مي شدم ولي بازم،ميرفتم سراغش.
..................
بهش نگاه کردم.

خودشو جمع كرده بود و

قد به اون بلنديش كوچيك كوچيك شده بود
چشماشو بسته بود.
اتاق بوي عرق تن اونو به خودش گرفته بود.
آخرين بوسه رو ازش گرفتم

ومثل هر شب

 

 توي جاسيگاري لهش کردم.

 
لعنتي دوست داشتني
.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:35  توسط محسن  | 

ایرانیان

اولین سرود ملی ایرانیان

 

اولین ایرانیان یا ایرانیان اولین

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .
آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .
آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .
آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )
را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 - 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .
آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد ..
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجاميد .
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .
آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نيز همراه بوده است .
آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي "دني تون" بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .
آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از امپراطوري ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .
آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .
آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .
*** داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم .. ***
ياد آنان گرامي . شايد ما ذره اي ميهن پرستي را از آنان بياموزيم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:30  توسط محسن  | 

وآغوشت اندکی جا برای زیستن

فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم
با چهار تا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم
من باشم و تو باشی و یه جفت دلهای بیقرار
فرصت خوب انتقام از لحظه ای انتظار

فکرشو کن عروسکم به اون شب پر التهاب
چشمهاتو روی هم بذار ، امشب به یاد من بخواب

فکرشو کن دستهای من رو قلب تو جون بگیره
دل دل بیقرارتو، توو سینه آروم بگیره
نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه
نه هیچ کسی سر برسه ، ثانیه ای هروم بشه

چشمهاتو روی هم بذار ، امشب به یاد من بخواب

 

 

در نگاه تو بيشمار ستاره

در لبخند تو مهري جادويی

در دستان تو هزاران گل اميد

دلي پر از محبت

قلبي پر از صفا

آغوشي سرشار از گرماي عشق

آه كه تنها در آغوش تو آرام ميگيرم

ميدانم كه آغوش تو آرامگاه من خواهد بود

آه كه چه آرامگاهي ست

بهشت جاويد را نميخواهم تا آغوشت را دارم

دنيا را نميخواهم تا چشمان تورا دارم

زيرا آغوشت بهشت جاويد من است

چشمان تو همه دنياي من است

مرا بجايي ببر كه نسيم نفسهايت صورتم را نوازش كند

دور از همه

در آن فراسوي عدم

دوستت دارم

نوازشم كن كه نوازشهاي تو مرهم زخم دل من است

آري حرارت لب هاي تو از خورشيد داغ تر است

اين حرارت زندگي من است با اينكه مرا ميسوزاند

ميخواهم از اشكهايت مي بسازم

آري مي !

تا بتوانم صادقانه مست وجودت شوم

فراموشم مكن وبدان كه
 
دوستت دارم

تا ابد...
 
 
چي بخونم وقتي چشام از حضور گريه خيسه ؟
وقتي هيچكس نمي تونه غصه هام رو بنويسه !
چي بخونم وقتي قلبت من رو از تو قصه رونده !
چي بخونم وقتي فرياد با سكوت فرقي نداره ؟
وقتي هيچ كس نمي تونه تو رو پيش من بياره !

شب بي نفسي ، شب بلند تنهايي !
تو كه همنفسي ، بگو كجاي دنيايي ؟
شب گريه ي من ، شب سياه بيداري !
غم رفتن تو ، شده يه دشنه ي كاري !

چي بگم وقتي ترانه بي تو جلوه يي نداره ؟
وقتي آواز من تنها توي كوچه جا مي ذاره !
وقتي توي آسمونم چشمك ستاره اي نيست !
وقتي كه براي بغضم جز شكستن چاره اي نيست !
چي بخونم وقتي هيچ كس من رو از خودم ندزديد !
... وقتي غربت صدام رو كسي غير تو نفهميد !
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:36  توسط محسن  | 

خاطرات باتو بودن

 

شهناز عزيزم : دلم برايت تنگ شده اي آرزو در نگاهت گم شده
نمي دانم اما امروز ديگر گلها را بو نکردم ، مي ترسم تمام شوند .
بي تو نمي دانم در گذرگاه کدام حس غريب نشسته ام ، شايد هم تنها حس من تو باشي .
اما نسيمي که از سرزمين تو مي آيد روحم را تنها آشفته تر ميکند

و انگار تنها شنيدن صدايت است که آرامش را به من ارزاني مي کند ...  

LOVE LOVE‚ب“ٌگl

 

بوسه يعنی وصل شيرين دو لب
بوسه يعنی خلسه در اعماق شب
بوسه يعنی مستی از
مشروب عشق
بوسه يعنی آتش و گرمای تب

بوسه يعنی لذت از دلدادگی
لذت از
شب , لذت از ديوانگی
بوسه يعنی حس طعم خوب عشق
طعم شيرينی به رنگ
سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل
کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه
يعنی عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد اين
شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای يک بوسه
است
بهترين هديه پس از يک انتظار
بشنويد از من فقط يک بوسه است

بوسه
را تکرار می بايد نمود
بوسه يعنی عشق و آواز و سرود
بوسه يعنی وصل جانها از
دولب
بوسه يعنی پر زدن , يعنی صعود

 

  • اي بقاي آبي دربسترعشق. اي گل خوشبو از گلستان عشق.
  • اي شراب هستي در ساغرعشق. اي كلام آخر در دفتر عشق.
  • عشق تو را بر قلبم نوشتم و در برابرعشق تو سر به سجده بردم .
  • مي داني اولين و آخرين عشق يعني چه؟
  • آسمان كوير اين نخلستان عشق: خاموش است.
  • من همان قطره اشكي هستم كه در آرزوي ديدن تو از چشم چكيدم.
  • من از عاشقان:دلسوخته طريق عشقم.
  • چشمان من لبريز از عشق و تمناست .
  • من تك درخت صحراي دورم و خورشيد من محتاج نور است.
  • پس اي ساقي برس به داد اين فرياد رس عاشق.
  • اگر روزي از من بخواهي كه برايت چيزي بگويم:
  • باز خواهم گفت:
  • شهناز عزيزم دوستت دارم تا نهايت - با صداقت - تا قيامت
  • ديوانه عشقم و عاشق ديوا نگی ام
     

    پرنده را دوست دارم بدون قفس.

    عشق را دوست دارم بدون هوس.

    و تو را دوست دارم

    تا آخرين نفس

     

    خاطرات با تو بودن

     

    خاطراتم را مرور می کنم.

    خاطرات با تو بودن،خاطرات روز اول تا آخرين روز

    اما نمی دانم آخرين روز در کجای خاطراتم نوشته شده اما می دانم که عشق هيچ گاه پايان ندارد.

    ياد تو را در ذهنم ورق می زنم.

    هر لحظه و هر ساعت روزهايم با توست.

    چشم هايم را می بندم و با تو و ياد تو به جايی می روم که آرزوی هر دويمان بود.

    کوچه های تاريک و رويايی،کوچه هايی که فقط احساس من و تو آن را پر کرده بود.

    کوچه هايی که نامش را عشق گذاشتيم.

    کوچه هايی که در آن تخم عشق را کاشتيم و هر بار که به آنجا می رويم به آنها آب می دهيم.

    همان جايی که دوست داشتن را به ما آموخت.

    خاطرات روزی را به ياد دارم که آسمان می باريد و من زير باران،چشمانم به راهی بود که تو از آن می آمدی.

    آمدی اما خيلی دير،من ديگر نبودم.

    پشت پنجره تعداد انتظار ها را شمردم تا آمدی.

    تو را از پشت پنجره نگاه می کردم.

    نگاهم می کردی و من پاسخ نگاه های بی پايانت را با لبخند می دادم.

    می دانستم که خواهی آمد.

    دوست داشتم دستانم را به دستان گرم تو بدهم تا مثل هميشه با گرمای وجودت به آنها گرمی ببخشی.اما......................

    قدم زدن را دوست دارم اما تنها با تو به زير آسمان خدا.

    با هم تا اوج پرواز می کرديم تا جايی که آسمان فرش زير پايمان بود.

    رودها برايمان آواز می خواندند.

    پرنده ها برايمان می رقصيدند و درختها برايمان سايبان می ساختند

    و گل ها آنقدر آن جا را عطر آگين می کردند تا هر دو مست می شديم و آن لحظه احساس کردم خدا در کنارمان است.

    احساس کردم نيمی از دنيا برای من و نيم ديگر آن برای توست.

    شاخه گلی را که با تمام صداقت وجودت به من دادی را حتی با تمام ستاره ها عوض نخواهم کرد.

    ستاره ها روزی خاموش خواهند شد اما گل من هيچ گاه پژ مرده نمی شود.

    می دانم که خواهی رفت

    اما هميشه و همه جا به انتظارت خواهم نشست.

    شمعها را روشن خواهم کرد تا تو بيايي.

    هر جا را که ديدی باران باريد ياد من باش.

    چون آن لحظه من پشت همان پنجره خواهم نشست و منتظرت هستم.

    اما بدان آن بارانی که می بارد اشک های آسمان نيست

    اشک های چشمان منست که در انتظار آمدن تو در حال باريدن است.

    هميشه انتظار را دوست داشتم،چون در پس آن تو بودی.

    نمی دانم اين بار هم هستی يا نی؟خواهی آمد يا برای هميشه تنهايم می ذاری؟

    اما فقط می خواهم اين را بدانيکه:

     

     تا روزی که خدا هست  دوستت دارم و منتظرت خواهم بود. 

     

    دوستي


    دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.

    يكي به ديگر سيلي زد، دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته

    بود بدون هيچ حرفي بر روي شن نوشت : ”امروز بهترين دوستم

    مرا سيلي زد”. آنان به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند

     و تصميم گرفتند حمام بگيرند.


    ناگهان دوست سيلي خورده، به حال غرق شدن افتاد.


    اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت،     

       ”امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد”.


    دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود، پرسيد، ” چرا

     

    موقعي كه سيلي ات زدم، بر روي شن و حالا بر روي سنگ

    نوشتي؟


    دوستش پاسخ داد: ”وقتي دوستي تو را ناراحت ميكند بايد آن را

    بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي

     به تو خوبي مي كند، بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي

    آن را پاك نكند.

    يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

    با شكوفائي خورشيد و ،

    گل افشاني لبخند تو،

    آراستمش !

    تار و پودش را از خوبي و مهر،

    خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

    (( دوستت دارم )) را

    من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

     

    (( دوستت دارم شهناز عزيزم ))

     

     

  • + نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:41  توسط محسن  | 

    به نام او که اشک را آفرید

    love

    به نام او که اشک را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيرد


    امروز روز تازه ای است.روزی که سپاس از عمق قلبها متولد ميشود و ميکوشد تا راه خود را بيابد و بر زبان بيايد..اما هيچ کس را يارای گفتن نيست.. امروز قلبم مرا واداشته تا اين سخن سخن گويم وبرای تو باقی بمانم....کاش ميتوانستم گوشه ای از قلبت را پر کنم....به راستی من به تو خو گرفته ام به نگاه کردنت..به سخن گفتنت..به تلاش کردنت...و من اعتراف ميکنم که برای سپاس از تو هيچ کلامی ندارم..اما بدان که هميشه ممنون تو خواهم بود آرزو دارم که هميشه بمانی...

    سلام و روزت بخیرعزیزم

    دوروزه که بخاطرفشارزیاد کاری وبرنامه های فوق العاده ازت بیخبر بودم

    ولی الان که اینو برات مینویسم تموم کارها انجام شده و کارهای ریزه میزه هم همینطور و باخیال راحت اومدم سراغ تو عزیزم شهنازم

    الان تو سرکلاسی و فکر کنم دیگه باید  ۵ یا۶ دقیقه دیگه بیای بیرون و من چشمبراه تلفنت

    ببخش این دوسه روزه هم درست و حسابی نشد احوالتو بپرسم البته بهتر بگم این دوروزه

    یعنی ۴شنبه و پنج شنبه که امیدوارم امروز عصر بتونم ببینمت.

     

    صبر کن عشق زمينگير شود

    بعد برو

    يا دل از ديدن تو سير شود

    بعد برو

    ای پرنده به کجا؟!قدر دگر صبر بکن

    آسمان پای پرت پير شود

    -بعد برو

    باش با دست خودت آينه را پاک بکن

    بعد برو

    نکند آينه دلگير شـود

    بعد برو

    يک نفر حسرت لبخند تو را می بارد

    خنده کن عشق نمک گير شود

    بعد برو

    دلم تنگ می‌شود

    حتی وقتی در كنارم هستی

    دلم تنگ می‌شود

    انگار خنده‌هايت را بايد دزديد

    و پرده جلوی چشمانت را بايد كنار زد

    دلتنگی‌هايم را می‌شويم

    خوابهايم را هم قايم خواهم كرد

    بايد بيشتر زمزمه كرد و آواز خواند

    چقدر نبودمان زياد است

    بايد بيشتر با هم بود

    دلتنگی‌هايم را می‌شويم

    خستگی چشمهايم را در پشت رنگها قايم می‌كنم

    ولی از ديرآمدنت رنگهايم هم به خواب می‌روند

    باز هم  بيدارم

    بايد بيشتر با هم بود

    دلم تنگ می‌شود

    حتی وقتی بودنمان شكل می‌گيرد

    می‌گويی برای من نمی‌نويسی

    كاش اين شعرم را می‌خواندی

    و می‌دانستی چقدر دلم تنگ می‌شود

     

       www.Bigoo.ws www.Bigoo.ws      www.Bigoo.wswww.Bigoo.ws

     

    عشق يعني خاطرات بي غبار
    دفتري از شعر و از عطر بهار
    عشق يعني يك تمنا , يك نياز
    زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
    عشق يعني چشم خيس مست او
    زير باران دست تو در دست او
    عشق يعني ماتهب از يك نگاه
    غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
    عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
    گرمي دست تو در آغوش عشق
    عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
    تا سحر از عاشقي با او بخوان
    عشق يعني هر چه داري نيم كن
    از برايش قلب خود تقديم كن

     

    love

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:53  توسط محسن  | 

    چقدر صبرکنم انتظار کشت مرا

     

     
    شهنازم
     
    چي ميشد اگه دل اشفته ي من به چشماي نازت عادت نميكرد ؟
    چي ميشد اگه هجوم لحظه هاي بي قراري من و تا عمق پرواز نميبرد ؟
    چي ميشد اگه جادوي نگاهت غزل هاي من و غارت نميكرد ؟
    چي ميشد اگه بودي و دلم با طنين دل نشين صدات لرزش غم و تو پهناي اين سينه ي محنت زدم حس نميكرد ؟

     

     

     

     

     

    اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

    اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

    اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

    اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

    اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

    اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

    اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی

    اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

    اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

    اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...

     

     

    چقدر صبر کنم انتظار کشت مرا

     خيال يار خيال ديار کشت مرا

        جهنم است گلستان اگر نباشی تو

     بيا که بی تو نسيم بهارکشت مرا

     rosesingle.gif (1959 bytes)

    به دیدارم بیا هر شب

    در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

    دلم تنگ است

    بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند

    شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

    دلم تنگ است.

    بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

    در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

    دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

    و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی .

    .... شب افتاده است و من تنها و تاریکم .

    و در ایوان من دیریست

    در خوابند

    پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

    بیا ای مهربان با من !

    بیا ای یاد مهتابی !

     

    دوستت دارم

    عزیزم

    شهنازم

    کنم هر شب دعامی کن  کز دلم بيرون رود مهرت

    ولی آهسته می گويم خدايا بی اثر باشد

     

    اينم دعای آخرم

     

    نازنينم چه دعا بهتر از اين

     

    گريه ات از سر شوق

     

    خنده ات از ته دل

     

    هر غروبت دلشاد

     

    تا ديداری دوباره خدا نگهدار

     

     

    + نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:46  توسط محسن  | 

    کمی اصرار و کمی هم اکراه

    سلام به همه مخصوصا بعضیا

         روزی که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم خیلی نقشه ها براش داشتم اما یه ناشی بازی درآوردم و باعث خیلی مسائل و مطالب پشت صحنه افتاد که منو کاملا از تب و تاب انداخت و هرچی خواستم به اون به دید یه همدم و یه کتابچه و یه صندقچه نیگاه کنم نشد که نشد و تا امروزم نتونستم خودمو این میون پیدا کنم ولی قراره یه اتفاقاتی بیفته و یه تصمیمی درباره اون بگیرم که آیا ادامه بدم یا نه

    همه چیز بستگی به یه اسم داره و راستشو بخوایید همه بلاها هم تقریبا سر همین اسم پیش اومد و باعث و بانی اون همین اسمه شد شاید اگه کمی زرنگ باشید متوجه شده باشید چی میخوام بگم.

    حالا نمی دونم آینده این نوزاد زود متولد شده چی میشه - راستی شده تاحالا یه اسم برای بچه تون قبل از تولدش انتخاب کنید و بعدش بفهمید که برخلاف اسم انتخابی اون بچه دختره یا برعکس پسره چه حالی میشید.

    خوب بعضیا برا جلوگیری از یه قسمتی از مشکلات دوتا اسم انتخاب میکنن که اینم بازم خالی از اشکال و جنگ وجدال نیست و شاید اگر تنهایی انتخاب کرده باشید بعدش یه سری مسایل دارن  و اگه هم دو طرفه باشه و بدون هماهنگی بزرگترای درجه یک که اونم بیاو ببین............

    حالا هم وبلاگ من سرنوشتش مثل همین بچه است که اسمی قرار بوده براش انتخاب بشه و بعدشم هزارو یک نقشه که توی همون خان اول جام کرده اونم چه جامی ........

    بقیشو بعد شاید بگم

    پس فعلا

    بدرود

    + نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:0  توسط محسن  |