من دلم ميخواهد ...
خانه اي داشته باشم پر دوست ... كنج هر ديوارش ... دوستانم بـنشينند آرام ... گل بگو گل بشنو ... هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ... شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست ... شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست ... بر درش برگ گلي ميكوبم ... و به يادش با قلم سبز بهار ... مينويسم : اي يار خانه دوستي ما اينجاست ! ...
تا كه ديگر نگويد سهراب :
خانه دوست كجاست ؟

لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شكفتن
حس عشق رو در تو ديدن مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن
تا هميشه تو رو خواستن مثل تشنگي آبه
اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات ميسپردم
اگه اسم مو ميخوندي ديگه از ياد نميبردم
اگه با من تو ميموندي همه دنيا رو ميبردم
بي تو اما سرسپردن بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده بودن بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذابه
توي آسمون عشقم غير تو پرنده اي نيست
روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه اي نيست
توي قلب من نه عزيزم هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم به جز تو هيچ كسي رو دوست نداره
تقدیم به تو
عزیزم
قشنگترین گل هستی
شهنازم

هميشه اسم توبوده اول وآخرحرفام
بسكه اسم توروخوندم بوي توداره نفسهام

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،
من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟
فرق ما اينه كه:
تو دروغ گفتي، من راستشو
دلي كنار پنجره نشسته زار مي زند
و خواب ديده ام شبي مرا كنار مي زند
غروب ها كه مي شود خيال چشمهاي تو
تو را دوباره در دل شكسته جار مي زند
يكي نگاه مي كند يكي گناه مي كند
يكي سكوت مي كند يكي هوار مي زند
و عشق درد مشترك ميان ماست با همه
كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار مي زند
درست مثل بازي گذشته هاي شاعري
كه جاي سنگ و گل به دوستش انار مي زند
خدا كند به وعده اش وفا كند كه گفته بود
شبي مرا به جرم عشق خويش دار مي زند

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سالها ... اما
چقدر آخر تحمل ، بلکه یادت رفته پیمانت ...!

کاش مي شد لحظه اي پرواز کرد
حرفهاي تازه را آغاز کرد
کاش مي شد خالي از تشويش بود
برگ سبزي تحفه درويش بود
کاش تا دل مي گرفت و مي شکست
عشق مي آمد کنارش مي نشست
کاش با هر دل دلي پيوند داشت
هر نگاهي يک سبد لبخند داشت

فداي تو شهنازم

تويه تاك قدكشيده پاگرفتي روي سينم
واسه پاگرفتن توعمري كه من زمينم
رازقدكشيدن توعمري دارم ميبينم
داري ميرسي به خورشيد ولي من فقط زمينم

تو کی بودی ای مسافر
که منو در من شکستی
رفتی ، اما ، در دل من
تو همیشه زنده هستی
تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم
پا به پای باد شبگرد ، برم و از تو بخونم
انتظار دیدن تو ، منو آروم نمی ذاره
مثل بغضه ، که گلمو بسته اما نمی باره
گم شدم تو شهر ظلمت ، رد پایی تو شبام نیست
با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست
ای صدای آسمونی ، پرم از هر چه شنیدن
کاشکی می شد پر کشیده به هوای با تو بودن ...

فرصتي بخواهيد
تا گيسوان خود را در آفتاب كنار رودخانه
شانه بزنيد
فرصتي بخواهيد
كه مخفي ترين نام خود را
كه خون شما را صورتي مي كند
از رود بزرگ بپرسيد
به نام آن اسب
به نام آن بيابان
شما فرصت داريد
تا چيدن گندم ها
تا زرد شدن كامل گندم ها
عاشق شويد
فقط روزهاي كودكي رابراي يكديگر
نگوييد
گندم ها زرد شدند
گندم ها چيده شدند
نان گرم آماده است
ولي
شما كنار بوته هاي زرد ذرت باشيد
آب را در كوزه بريزيد
كوزه را كنار تنها بوته ي گل سرخ
بگذاريد
ما
تورا را هنوز به خاطر آن گل سرخ
دوست دارم


بي وفا، انصافت كجاس ؟
تازگيا سفر مي ري
جاهاي پر خطر مي ري
بي سر صدا بدون من
تا ساحل خزر مي ري
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا امون مي دي
گل شدي، دس تكون مي دي
يه جوري به غريبه ها
اداهاتو نشون مي دي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا، دوري چقدر
ساكت و مغروري چقد
چه كم باهام حرف مي زني
راسراسي مجبوري چقدر
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا طلاشدي
كم شدي، كيميا شدي
ديگه صدام نمي كني
عين غريبه ها شدي
بي وفاانصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا باهان بدي
گفتي ميام،نيومدي
نگفته بودي انقدر
بازي با قلب و بلدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتنو نازت مال ماس
تازگيا سرده نگات
ديگه نمي لرزه صدات
برقي كه دنبالشبودم
رفته ديگه از تو چشات
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا را نمي ياي
سر قرارا نمي ياي
زمستونا نيومدي
حالا بهارا نميياي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا كم شدي، كم
يهعالمه دوري ازم
نمي شه پيدات بكنم
حتي واسه دوست دارم
بي وفا انصافتكجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا خيال كنم
بايد ازت سوال كنم
خيالداشتن تو رو
تو روياهام محال كنم
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مالماس
تازگيا، كم مي يارم
به جاي بارون، مي بارم
يه جوري فرصت بده كه
بگم چه قدر دسوت دارم
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا چه ناز شدي
عجيبي، عين راز شدي
شعر و ترانتم خوبه
كلي ترانهساز شدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا چه بيحواس
عاشق داري از چپ و راس
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مالماس
تازگيا خيلي زياد
همش تو رو يادم مي ياد
مي ترسم از فكراي تو
بلاهايي سرم بياد
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگياعجيب شدي
تنها كه نه، غريب شدي
به ما كه مي رسي يه كم
نجيب بودي،نجيب شدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا حرف شماس
همش مي گي دست خداس
اما بذار بهت بگم
حسابت از همه جداس
بي وفاانصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا تو سال نو
بدجور مي ميرم واسهتو
چون مي دوني دوست دارم
ناز نكن از پيشم نرو
بي وفا انصافتكجاس
رفتن و نازت مال ماس
نامه رسيد به آخرا
بايد سپردت به خدا
فقطيه قولي بده كه
دلت بمونه پيش ما
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مالماس
امضاي نامه اولي
سرخه و خيلي مخملي
با عطر كلي گل سرخ
با چشم يهكم عسلي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
بمون كه ثابت بكني
حسابت از همه جداس

ای معنی عشق !
ای یاد تو در خاطر من جاودانه !
ای بی تو چشمم ، چشمۀ اشک شبانه
ای روشنایی ، ای چراغ زندگانی
ای رفته در ابر سیاه بی نشانی
وقتی تو رفتی ...
از مشرق لب ها طلوع خنده ها رفت !
از دست من وز دست ما ، آینده ها رفت
وقتی تو رفتی ...
مهتاب بام آسمان ، کمرنگ تر شد
وقتی تو رفتی ...
دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد
وقتی تو رفتی ...
اندوه ، شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی ...
برگ درختان زرد شد ... خورشید افسرد
وقتی تو رفتی ...
مرگ خندید ... در جمع ما ، انگیزه های زیستن مرد ...

تو بری ، کی به دل من بزنه زخمه همیشه ؟
یا کدوم نگاه سردیی ، زجر لحظه لحظه میشه ؟
به یه بغض دست و پاگیر ، حنجرم رو کی ببنده ؟
تو بری به عاشقی هام ، کی بخنده ؟ کی بخنده ؟ ...
کی نفس بگیره از شب ، با لب ساکت قصش ؟
کی مثل تو از عذابم ، می تونه نگیره گریش ؟!
دیگه کی مثل خود تو ، می تونه شکنجه گر شه ؟
نرو تا که باقی من ، با همین زجه بزجره ...
تو بمون با همه تلخی ، که به بودن تو گیرم ...
تو اگه نفس نگیری ... تو نفس زدن می میرم ...

نه... دل به دل را نداره
سوختم و آب شدم به پات
امروز و فردا نداره
خوشت مياد ببيني،نه ؟
كشتن تماشا نداره
قهر مي كني، ناز مي كني
ناز مي كشم، آشتيكني
قصه كه نيس، حقيقته
دروغ و دعوا نداره
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
دوره زمونه دوره ي حرفاي عاشقانه نيست
صحبت پول و شهرته، صحبتي از ترانهنيست
يه روز منو خواسته بودي، يه روز خيلي خوب دور
امروز چه راحت نمي خواي، من بد شدم بهانه نيست
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
اگه بفهمن عاشقي، همه بهت بدمي كنن
نسبت ديوونه مي دن دست تو رو رد مي كنن
اگه بخواي بجنگي با دستاي شومسرنوشت
با هر چي آدمك دارن، راه تو رو سد مي كنن
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
بفهمه عاشقش شدي هي با تو بازي مي كنه
ديوونه، آزار اونم با تو رو راضي ميكنه ؟
رفتي كجا در مي زني،اون خود يه رات نمي ده
غريبه جاي اون باشه مهموننوازي مي كنه
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق وطردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
كافيه چيزي بدونه، كار تو ديگه مردنه
ديگه وظيفت اسمشو، با صدتا جون آوردنه
يه بازي يك طرفس، كه آخرش مشخصه
هميشه بازنده تويي، سهم اونم كه بردنه
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
اگه بگي دوسشداري، اون تو رو يادش نمي ياد
فرقي نداره كه چه قدر چه كم بدونه، چه زياد
بايد هنرپيشه باشي تا نقشو خوب بازي كني
يعني كه وانمود كني يه جور ازش بدتبياد
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش ميكنن
تو هيچ دلي جا نداره
عاشق ديگه تو عصر ما هيچ جايي حرمت نداره
انگاركسي نمره ي خوب واسه شجاعت نداره
شايد يه جوري شده كه هيچ آدمي تو عصر ما
براي انتخاب شدن، اصلا لياقت نداره
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دلبه دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
رنگ گل دسته گلا، فقط رز زرده همين
عاشق هر كس كه بشي عاقبتش درده همين
هر كي يه گمشدهداره، تمام دلخوشيش اينه
اگر يه روز معجزه شه، اگر كه برگرده همين
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچدلي جا نداره
زمونمون عوض شده، دوره نفرينه و جنگ
زياد شديم، زياد شدهآدم بدرنگ و دو رنگ
قلب كوچيك عاشقو با يه اشاره مي شكنه
اون كسي كه دوسشداره، با تير كمون با چوب و سنگ
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل رانداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
تا بدونه عاشقشي مي ره وپيدا نمي شه
مي گي مي خوام ببينمت مي گه نه حالا نمي شه
با هديه ي تولدش ميخواي يه جوري ببينيش
مي خواي يه جوري بفرست ببخشيد اما نمي شه
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جانداره
اگر كه حدسم بزنه نمي دوني چيكار كني
عاشقي خب، مگه مي شه از عاشقيفرار كني ؟
فكر مي كني اون بدونه خيلي كارت راحت تره
حتي تو روياهات مي خوايكه اونو بي قرار كني
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
هر جوري كه بود چه خوب چه بد،آروم شدي
يه كم گذشت و ديدي كه مردي ديگه، حروم شدي
يه روزي چش وا ميكني كه خودتم نمي شناسي
فقط تو آينه مي بيني آخرشه، تموم شدي
ضرب المثلدروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جانداره
تو عاشق كسي مي شي كه عاشق غريبه هاس
گريه و زاري مي كني مي گي اميدتبه خداس
درسته اما اون كه تو شبا براش زار مي زني
راهش و كارش و دلش، حسابياز شما جداس
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق وطردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
خوش به حال معشوقايي كه بويي از قديم دارن
تو اعتقادشون شگون، براي يا كريم دارن
معشوقاي زمون ما چون عاشقو بسوزونن
واسه دل اون طفلكي يه عالمه گريم دارن
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
ضرب المثل كاشراس بود و دلا به هم يه راهي داشت
اون كه واسه تو ماه شده، اي كاش كه روي ماهيداشت
كاش عاشق بيچاره اي كه بي دليل اسير مي شه
يه روز يه كاري كرده بود،يه جرمي يه گناهي داشت
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره
كاش واسه بيراهه ي دل، يه جايه راه چاره بود
كاش كه علاجش عين قبل، دعا و استخاره بود
كاش واسه هرعاشقي كه شبا پي ستارشه
تو دنيا محض دلخوشي، يك شب پر ستاره بود
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشق و طردش مي كنن
تو هيچ دلي جانداره
آي عاشقاي بي گناه، ما همه زرد و بي كسيم
تنهاييم عين آسمون، آوارهايم عين نسيم
همه بايد ياد بگيريم كه مثل مجنون بزرگ
عاشق هر كسي بشيم،آخر بهش نمي رسيم
ضرب المثل دروغ مي گه
نه... دل به دل را نداره
عاشقو طردش مي كنن
تو هيچ دلي جا نداره

کی بود ، کی بود ؟ اونکه برام زندگی دوباره بود ...
کی بود که اون چشم بلاش ، توی شبام ستاره بود ...
وقتی می رفت ، با التماس اسمشو فریاد می زدم ...
شعرای عاشقونمو پشت سرش داد می زدم ... :
" ای همۀ هستی من ، دست منو رها نکن ...
این دل تازه عاشقو راهی کوچه ها نکن ...
من که غبار تنتو با اشک چشمام می شورم ...
بیا منو مثل غبار ، اسیر سایه ها نکن ... "

شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم
حرفایی یود توی قلبم ، من نگفتم ، نتونستم
من به تو هرگز نگفتم : با تو بودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم
که بگم : دیوونتم من ، زندگیمو به تو بستم
نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی
چشم تو پر از گلایه ست ، اما هرگز نمی گفتی ...

دیگه این تنهایی ها برای من یه عادته
زخم خوردن از زبونت واسه من چه راحته
دیگه مثله اون قدیما با تو همبازی نمیشم
هر چه بردی یا که باختم واسه من عدالته
دیگه تو چشمای تو یا به اون عکسای نصفه ات
زل نمیزنم اگر چه واسم هدایته
دیگه توی موج چشمات یا که تو خرمن موهات
مست و دیوونه نمی شم گرچ اونم برای من عبادته

ترا با اشک و خون از ديده بيرون راندم آخر هم
که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزو ها را
به زلف ديگری آويزی آن گلهای صحرا را
مگو با من مگو از هستی و مستی
من آن خودرو گياه وحشی صحرای اندوهم
گه گلهای نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد
مرا از سينه بيرون کن... ببر از خاطر آشفته نامم را
مرا بشکن مرا بشکن
تو سر تا پا وفا بودی تو با درد آشنا بودی
ولی ای مهربان من بگو آخر که از اول کجا بودی؟
کنون کز من به جا سست پری در آشيان مانده
آهی زير سقف آسمان مانده...
بيا آتش بزن اين آشيان، اين بال و پرها را...
رها کن اين دل غمگين و تنها را
ترا راندم که دست ديگری بنيان کند روزی
بنای عشق و اميدت
شور و اميد جاويدت
ترا راندم... ولی هرگز مگو با من
که اصلا معنی عشق و محبت را نمی دانم
که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم
ترا راندم ولی آن لحظه گويی آسمان می مرد
جهان تاريک ميشد کهکشان می مرد
درون سينه ام دل ناله می زد : باز کن از پای زنجيرم
که بگريزم، بدامانش بياويزم
به او با اشک و خون گويم : مرو من بی تو ميميرم
ولی من در ميان های های گريه خنديدم
که تو هرگز ندانی
بی تو يک تک شاخه عريان پاييزم
اگر از غصه لبريزم
در اين دنيا بمان بی من
برای ديگری سر کن نوای عشق و مستی را
بخوان در گوش جان ديگری آوای هستی را
تو ای تنها اميد من بی من از کوچه ها بگذر
مرا يکدم به ياد آور به ياد آور که می گفتم :
بيا اميد جان من
بيا تن را زقيد آرزو هايش رها سازيم
بيا ميعاد خود را در جهان ديگر اندازيم
به ياد آور که اکنون بی تو خا موشم
ز خاطر ها فرا موشم ...
ز خاطر ها فراموشم ...
درون قاب ، عکسم را نگه دار

و یادم را به دست باد نسپار
رسد روزی که شاید ، من نباشم
ترک خورده وجودم زیر آوار
ترک خوردم ، ترک در بی کسی ها
بدون تکیه گاه دست یک یار
همیشه یاد چشمت در وجودم
به آشوبم کشد ، تکرار تکرار
بیا روشن ، بیا بی کینه باشیم
ز آزار وجودم دست بردار
دعا کن روز مرگم تو برایم
که روحم شاد خواهد شد از این کار
غزل را ساده گفتم ، مختصر بود
گناهم را ببخش این بار ، ای یار ...
har kari kardam ke toro gom konam az tu khatereham
be dare baste khordam baz az to gom shod lahzeham
khaterehaye budaneto chetor faramush konam
deli ke to atish zady che jury khamushesh konam
jaye negato por nakard hich kasi ba harchi ke bud
engari tu khune many tu pusto gushto ostokhun
dorugh nemigam bade to kheyliha raftan umadan
ama tu negahe man hichkodumeshun to nashodan
fek nakony azat mikham biyay va ba man bemuny
inaro goftam ke faghatsedaghatamro beduni....
ama mane divune bazam montazeram....

agar mordam tu khaterehat age
raftam az negat
khiyali nis...to faghat bekhand...to
faghat bekhand









شتاب مكن
كه ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تكه اي نان گم شود
هرگز نتوان
آدمي را به خانه آورد
آدمي در سقوط كلمات
سقوط مي كند
و هنگام كه از زمين برخيزد
كلمات نارس را
به عابران تعارف مي كند
آدمي را توانايي
عشق نيست
در عشق مي شكند و مي ميرد

چه سرگردان است اين عشق
كه بايد نشاني اش را
از كوچه هاي بن بست گرفت
چه حديثي است عشق
كه نمي پوسد و افسرده نيست
حتي آن هنگام
كه از آسمان به خانه آوار شود

گمان نمی کنم اين دستها به هم برسند
دو دلشکسته در انزوا به هم برسند
ضريح و نذر رها کن؛ بعيد می دانم
دو دست دور به زور دعا هم به هم برسند
کدام دست رسيده به دست دلخواهش
که دستهای پر از درد ما به هم برسند
فلک نجيب نشسته است و موزيانه به فکر
که پيش چشم من اين دو چرا به هم برسند؟!
شکوه عشق به زير سوال خواهد رفت
وگرنه می شود آسان دوتا به هم برسند

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد، خداوند خوشحال شده بود، خداوند خوشحال شده بود. پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد. اي تنها منجي من، مرا تنها مگذار، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد، مرا تنها مگذار، مرا تنها مگذار. روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم. ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم. ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه. تو ديگر تنها نيستي، خانه اي خواهم ساخت برايت، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي، قلبم را با برق شكاف ميان سينه ات ميشكافم و از گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه... و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني
(اگه تکراریه شرمنده. ولی من خیلی دوسش دارم.........)

اون که تموم هستیمو فرش به زیر پا میکرد
وقتی به بن بست می رسید اسم منو صدا میکرد
من که خیال میکردم اون نیمه دیگر منه
نمیدونستم اینجوری خنجرو از پشت میزنه
زخم من از بیگانه نیست زخم من از رفیقمه
قد یه دریا گریه هم برای چشم من کمه
سالار قصه های من دل رو به زخم نشوند و رفت
توی اجاق چشم من اشک منو سوزوند و رفت
حالا منم غربت نشین غربت نشین یک رفیق
سراپا اتشم از این زخم جگر سوز عمیق
من که خیال میکردم اون نیمه دیگر منه
نمیدونستم اینجوری خنجرو از پشت میزنه
زخم من از بیگانه نیست زخم من از رفیقمه
قد یه دریا گریه هم برای چشم من کمه

من تورا تا بي كرانها -من تورا تا كهكشانها -از زمين تا اسمانها -دوست دارم مي پرستم
من تورا همچون احورا -من تورا همچون مسيحا -همچون عطر پاك گلها دوست دارم مي پرستم
من تورا با هستي خود با وجودم -عاشقم با خون خود با تمام تارو پودم -من تورا با لحظه هاي انتظارم -عاشقم با اين نگاه بي قرارم -من تورا همچون پرستو -ياسمن ها نسترن ها -من تورا با هرچه هستي -
دوست دارم مي پرستم

گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن
تا به کی چشم بر این جاده؟فراموشش کن
دست بردار از او خاطره بازی کافیست
فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن
مردمان نگهش قله نشینند هنوز
دل که در دره نیفتاده فراموشش کن
گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش
دل ولی گفت نشو ساه فراموشش کن
به شما بر نخورد پای غزل بود و شکست
اتفاقی ست که افتاده فراموشش کن

مي خواهم شعري بسازم
هر واژه اش ميوه اي باشد
براي يلداهايت .
مي خواهم پابرهنه
تا فردا بخوانم
شوريده تر از پاييز
عرياني ات را بپوشانم
مرا به كتابهاي نخوانده ات دعوت كن
و به صفحات خالي سررسيد
بيا تا فالي بگيريم
با سنگفرشهاي زاينده رود .
مي خواهم شعري بسازم
و هر نقطه اش را نام تو بگذارم .
كودكان بي مادري را ميشناسم
كه هنوز زاده نشده اند،
برايشان ترانه ميسازم
تا مبادا از ياد ببرند
آوازهاي زني را كه
بارور تر از درخت شاه توت
مي خواند.
تو را ميشكنم
و ميان هزاره ها تقسيم ميكنم
و تو را .....
آه
آري
و تو را همچنان آه ميكشم .
و تو را ميكشم
در آغوش ماسه ها
و دريا ميشتابد به سوي ما،
و مي دانم كه تو را ميدزدد
دريا

سکوت چه تفسير زيبايي دارد اگر با شکوه نگاه تو همراه باشد.
شب چه ميکده ي پر شوري ست اگر حضور عزيز تو را در کنار داشته باشد.
و من...
و من بي تو هيچ نيستم اي بهانه ي قشنگم.
اي تولد دوباره ي من.
مرا به من رها مکن اي محبوب خوبي ها.
دستانم سردند و گرماي دستان تو را فرياد ميزنند.
بگذار در مقابل تو بگريم تا اشکهايم حسرت نوازش تو را به گور آرزوها نسپارند.
بگذار کنارت باشم تا بيابم عاطفه اي را که ديگري از من ربود.
بگذار مال تو باشم.
بگذار تو هم مال من باشي و دنيا مال ما.
اين روزها جاي خاليت بهانه ي هق هق ناتمام من شده است.روزها ميگذرند .بر من ميخندند و
ميگويند پرنده ي کوچکت باز نميگردد.چگونه به آنها ثابت کنم که پرنده ي من بهاريست و با
بهار مي آيد؟
ولي دير است.
ميترسم روزي بيايي که جدايي مرا از پاي در آورده باشد و انتظار نابودم.
هنگامي که اسم تو لالايي هر شب من شده حق دارم که بگويم از انتظار خسته ام

باز با من سر لجبازي ديگر دارند
هر چه در چار طرف مي نگرم مي بينم
در و ديوار هم از هرم تنم تب دارند
التهاب و عطش و درد خودت مي داني
روزگاريست كه بر شانه ي من آوارند
مگذار اي گل من باز در اين درد آباد
بر سر عاطفه ام پاي ستم بگذارند
خوب من كاش از اين فاصله حس ميكردي
لحظه هايم همه از عطر تنت سرشارند
آرزوم است كه مي آمدي و دستانت
از ميان من و تو فاصله را بردارند

حديث عشق من و تو
حديث ابر بهاری
به من چه می رسد ای دوست از اين همه غم و زاری
تو از قبيله لبخند من از قبيله اندوه
فضای فاصله صد آه
فضای فاصله صد كوه
تو از قبيله مجنون
من از قبيله ليلی
تو از سپيده و نوری
من از شقايق پر خون
تو از قبيله دريا
من از نژاد كويرم
هميشه تشنه و غمگين
هميشه بی تو اسيرم

بگذار سر به سینه ی من ، تا که بشنوی ،
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را ،
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ،
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت :
اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست ؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام ،
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین – که هیچ وفا نیست با مَنت –
تو، آسمان آبی آرام و روشنی ،
من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم !
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو ،
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح ،
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب ،
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند !
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب !

عاشقی محنت بسیار کشید تا لب دجله به معشوق رسید
نشده از گل رویش سیراب که فلک دسته گلی داد به او
نازنین چشم به شط دوخته بود فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب نو گلی چو گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیباییست لایق دست چو من رعناییست
حیف از این گل که برد آب او را کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست جست در آب چو ماهی از شست
خواست که آزاد کند از بندش نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم به رهی نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاص ات کردم از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست به نشاط آمد و دست از جان جست
دست و پایی زد و گل را به ربود سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من یاد آبی که گذشت از سر من

شبي به دست من از شوق سيب دادي تو
نگو ‚ كه چشم و دلم را فريبدادي تو
تو آشناي دل خسته ام نبودي حيف
و درد را به دل اين غريب دادي تو

آنقدر خانه کن و دلشکنی
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی




چشمامو رو هم میذارم و تورو بیادم میارم
دوباره دست تکون میدن اونا
تورو به هم نشون میدن اونا
کم میارم آخه تورو
تورو بیادم میارمو
دنیا دیگه مث تو نداره
نداره نه می تونه بیاره
دلا همه بیقراره عشقن
اما عشقه که واسه بی قراره
هیشکی مثل تو نمیتونه
نمیتونه قلبمو بخونه
بگو بگو کدوم خیابونه
که منو به تو میتونه برسونه؟
نه...
نداره دنیا مثل تو... مثل تو...
نداره دنیا مثل تو... مثل تو...
دنیا دیگه مث تو نداره
نداره نه می تونه بیاره
دلا همه بیقراره عشقن
اما عشقه که واسه بی قراره

عزیزدلم
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست،
وجودم از تمنّای تو سرشار است،
زمان دربستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز ...
خیالم چون کبوتر های وحشی می کند پرواز...
رود آنجا که می بافند کولی های جادو ، گیسو ی شب را
همان جاها که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند؛
همان جاها که اخترها ، به بام قصرها مشعل می افروزند؛
همان جاها ، که رهبانان معبد های ظلمت نیل می سایند؛
همان جاها که پشت پرده ی شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند؛
همین فردای افسون ریز رویایی،
همین فردا که راه خواب من بسته است،
همین فردا که روی پرده یپندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است!
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست!
همین فردا ، همین فردا ...
... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
زمان در بستر شب خواب و بیدار است،
سیاهی تار می بندد،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است،
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست !
سحر از ماورای ظلمت شب میزند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند ...
... من آنجا ، چشم در راه تو ام، ناگاه :
ترا از دور می بینم که می آیی ،
ترا از دور می بینم که می خندی ،
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی ،
...نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید !
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند،
برایم شعر خواهی خواند،
تبسّم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید !
سیاهی تار می بندد،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
اینم عکس خوشگل من
ببین بچه گیاش چه خوشگل بوده
وای به الان
عزیزمی
